نوزاد کوچرو – زمان و مکان تولد احمد نادعلیان

عکس دوران کورکی احمد نادعلیان

من یک کوچرو سنگسری هستم. در شناسنامه ام نوشته شده که در دوم تیر ماه سال 1342 در شهر سنگسر به دنیا آمدم. البته به گفته عموهایم این تاریخ تولد صحت ندارد.

استفاده از متن و عکسهای سایت و بازنشر آنها ممنوع است.

سنگسری ها عشایر هستند و در گذشته خیلی زودتر از این زمان یعنی بین شصت یا شصت و پنج روز پس از عید در ییلاق زندگی میکردند. زمان تقریبی تولد من اوایل خرداد و حتی شاید اواخر اردیبهشت میباشد. مادرم میگوید که ده روز پس از تولد من آنها به اتفاق من به ییلاق کوچ کردند. به نظر میرسد که ناف ما را از ابتدا در طبیعت بریده اند.

 

خانه مادربزرگ من مکان دقیق تولد من بوده است.
خانه مادربزرگ من مکان دقیق تولد من بوده است. پس از اینکه مادر بزرگ من از دنیا رفت خانه فروخته شد و تخریب شد.

 

مکان دقیق تولد من خانه ای بوده است که بنام مادربزرگ من بوده است.  در طبقه پایین آن یک اطاق وجود داشت که پنجره های آن نقش داشت.  مامایی که در زمان تولد من حضور داشت مادر حاج آقا محمدنبیلی بوده است.

 

پنجره خانه مادربزرگ من- مکان دقیق تولد من و جایی که اول بار نور را دیدم

 

گهواره در داخل سیاه چادر سنگسری (گوت)
گهواره در داخل سیاه چادر سنگسری (گوت)

اگر چه تاریخ دقیق تولدم روشن نیست اما شخصیت من همانند ماه دوپیکر است. دو شخصیت دارم، خیلی بدوی گرا و خیلی امروزی، خیلی شاداب و خیلی غمگین ..
بزرگان فامیل می گویند که در هوای سرد کوهستان چاق چله بودم اما به زمین میخورم و سخت بیمار می شوم. پس از آن مدتها رنجور و لاغر و با طب سنتی ضماد می شدم.  عمو ها می گویند در دوران کودکی به شدت از هواپیما  می ترسیدم . زمانی که صدای هواپیما می آمده  من را در آغوش می گرفتند.

در دوران کودکی بیشتر در کنار خانواده پدر بزرگ و عموهایم زندگی می کردم. پدر بزرگم چوپان بود اما هنرمند شناخته شده ای بود. او یکی از استادان بنام نی بود. کارهای بافتنی ذوقی انجام می داد. بیاد می آورم که در داخل چادر او مرا بر دوش خود حمل میکرد و آواز میخواند.

شاید بتوان گفت که سنگسری ها نیمه کوچرو هستند. از گذشته دور فقط تابستان ها به ییلاق می رفتند.  زمستان ها خانواده آنها در سنگسر و یا در شهرهای بزرگ زندگی می کردند. به همین دلیل فرزندان خانواده تحصیل می کردند.

فضای داخل چادر دارای معماری بود. تقسیماتی داشت و همه ساله هر خانواده در مکان سال قبل سیاه چادرشان را بر پا می کردند. جویباری که از چشمه یا رودخانه منشعب میشد را به داخل چادر هدایت میکردند و در قسمت پایین چادر حوض کوچکی وجود داشت.
در داخل چادر سنگسری همچنین اجاق وجود داشت. با هیزم شیر گرم میکردند. زمانیکه از هیزم دود بلند میشد و از روزنه ها که نور وارد میشد، شعاع های طوسی رنگ در فضا دیده میشد.

فضای داخل یک سیاه چادر سنگسری (گوت)
فضای داخل یک سیاه چادر سنگسری (گوت)

قبل از تولد من خانواده پدربزرگ من در ییلاق های کلک ساهون (اطراف وانا در جاده هراز) و لواسانات تهران زندگی می گردند.  پس از تولد من ابتدا در  اطراف شاهرود به ییلاق  می رفتند. از حدود دوسالگی به بعد به ییلاق های اطراف روستای پلور می رفتیم. اول در اطراف روستای زیار در دره ای ییلاق داشتیم.  من از آنجا که چیزهایی را به خاطر می آورم.  بعدها به ییلاق گل زرد رفتیم و چندین سال در آنجا بودیم. خاطرات کودکی زیادی از این ییلاق دارم.

 

تعدادی از فامیل و هم ییلاقی ها
تعدادی از فامیل و هم ییلاقی ها – من در ردیف سوم بالا و سمت چپ هستم

 

پدر بزرگ من هفت پسر و یک دختر داشت. من فرزند اول اولین فرزند پدربزرگم هستم. در زمان کوچ و آماده سازی ییلاق گاهی بیرون چادر میخوابیدم و به آسمان نگاه میکردیم. عموهایم که با پدرم هفت برادر بودند ستاره های خرس بزرگ را در آسمان نگاه میکردند هرکدام ستاره خودشان را شناسایی میکردند. من سعی میکردم که ستاره کوچک و هر چند کم نور خود را در نزدیکی اولین ستاره پیدا کنم تا وجودی کیهانی داشته باشم.

 

من و عمو فریدون در ییلاق گل زرد
من و عمو فریدون در ییلاق گل زرد: بعد از پدر من عمو فریدون دوربین عکاسی داشت. بهترین عکس های فایل را او تهیه کرد.

تمام مسائلی که سالیان زیادی من با آن مواجه هستم این است که از دوران پبش از تاریخ و شاید ابتدای عالم اجداد من در پیوند با طبیعت زندگی میکردند. اما در چند دهه گذشته ساختار زندگی آنها و البته من دچار تحول شد.
در دوره پهلوی به دامداران پروانه یا مجوز دام دادند. مراتع نصیب آنهایی شد که نفوذ بیشتری داشتند. اما هیچ مرتعی نصیب پدر بزرگ من نشد. او ناگزیر بود که برای دیگران چوپانی کند تا دامهایش نیز اجازه حضور در چراگاه را داشته باشند. به همین دلیل نه پدرم و نه هیچ کدام از عموهایم زندگی عشایری را ادامه ندادند.

برخلاف سایر عشایر ایران سنگسری ها زمستانها در جایی ساکن بودند که آن محل سنگسر نامیده میشد. از این جهت امکان تحصیل برای فرزندان عشایر فراهم بود. پدرم و عموهایم یکی پس از دیگری پدربزرگم را تنها گذاشتند و به شهر رفتند.

قبل از تولد من پدرم در تهران کار می کرده است. او تا ششم ابتدائی قدیم تحصیل کرده بود البته معلومات ادبیش بیش از کارشناسی ارشد امروز بود. پدرم در تهران ابتدا در شرکت حفاری تاسیسات آب مشغول بکار شده بود و شغلش به گونه ای بود که مجبور بود به شهرهای مختلف سفر کند.

 

در یک سفر عمو فریدون من مادر و مادر بزرگم را به محل کار پدرم برد.
در یک سفر عمو فریدون من مادر و مادر بزرگم را به محل کار پدرم برد. من در آغوش مادر بزرگم هستم.

 

پدر و مادر و خواهر بزرگ احمد نادعلیان در سفر به مشهد
پدر و مادر و خواهر بزرگ احمد نادعلیان در سفر به مشهد سال 1345

 

شاید بتوان گفت که خانواده ما طبقه متوسط محسوب می شدند. اعتقادات مذهبی داشتند. اما متعصب نبودند. بسیاری از خانواده های طبقه متوسط آن زمان اینگونه بودند.

 

بخشی از یک عکس من و پدرم در وسط یک رودخانه
بخشی از یک عکس من و پدرم در وسط یک رودخانه

 

 

در سمت چپ من مادرم، و خواهرم هستیم. در وسط عمو ها و در سمت راست زن عمو حسن
در سمت چپ من مادرم، و خواهرم هستیم. در وسط عمو ها و در سمت راست زن عمو حسن

 

احمد نادعلیان در تهران حدود سال 1346
احمد نادعلیان در تهران حدود سال 1346

 

عکس دوران کودکی احمد نادعلیان
عکس دوران کودکی احمد نادعلیان

 

عکس مادر احمد نادعلیان در سال های اول زندگی در تهران
عکس مادر احمد نادعلیان در سال های اول زندگی در تهران

زمانیکه من دو سالم بوده مادرم به تهران رفته بود.  اما من نزد مادر بزرگم ماندم. علی رغم اینکه مادر بزرگ من هفت پسر و یک دختر داشت، اما به شدت به من وابسته بوده است.  مادرم می گوید انگیزه ماندن من صندوقچه ای بوده است پر از نقل و نبات و بعد از ازدواج تنها عمه ام نصیب ما شده بود.

 

پدر و مادر و دو تا خواهران احمد نادعلیان در تهران محله پیروزی کوچه بابایی
پدر و مادر و دو تا خواهران احمد نادعلیان در تهران محله پیروزی کوچه بابایی

 

حدود سه یا چهار سال داشتم به همراه مادر بزرگ به تهران آمدیم. ابتدا در خانه ای اجاره ای در محله کنونی پیروزی زندگی میکردم.

 

عکس کودکی احمد نادعلیان و مادربزرگش در تهران
عکس کودکی احمد نادعلیان و مادربزرگش در تهران

مادر بزرگ من چشمان آبی داشت. مثل اغلب زنان سنگسری می باید در فصل زمستان فرزندان را مدیریت کند.  جسور بود و از حقوق سایر زنان دفاع می کرد.

 

مادر بزرگ من مثل زنان سنگسری گیسوانش را از پشت می بافت. آنها مکنه که نوعی شال سنگسری است به سر می کرد. همه آنها در انتهای کیسوانشان دسته کلید آویزان می کردند. برای باز کردن قفل کلید را به جلو می آوردند.
مادر بزرگ من مثل زنان سنگسری گیسوانش را از پشت می بافت. آنها مکنه که نوعی شال سنگسری است به سر می کرد. آنها در انتهای گیسوانشان دسته کلید آویزان می کردند. برای باز کردن قفل کلید را به جلو می آوردند.

 

عکس من، عمو حسن، خواهرم فاطمه
عکس من، عمو حسن، خواهرم فاطمه

مطلب بعدی

احمد نادعلیان کودک بی استعداد

نطرات در “نوزاد کوچرو – زمان و مکان تولد احمد نادعلیان

  1. مه تا میگوید:

    همیشه مرور خاطرات کودکی شما برای من لذت بخش و شیرین بوده که شاید کمتر کسی اون رو تجربه کرده باشه …💚همیشه سبز باشید🌱🍃💚

  2. اشتراک ها: هنر رودخانه احمد نادعلیان - Dr. Nadalian %

  3. فرانک زحلی میگوید:

    تنها راه پیدا کردن وسعت وجودی درک و همگامی با طبیعته.در واقع هستی همان کتاب آیات آشکار آسمانی است که در قرآن کریم ما رو به اون ارجاع میدن.
    دیدن عکس مادرگرامی و عکس کودکی شما و خواهرانتون من رو به خاطرات خوش گذشته و دیدار شما عزیزان بگردوند.عمر با عزت و سلامتی برای مادر گرامی و شما عزیزان آرزو میکنم.

  4. اشتراک ها: کودک بی استعداد: دوران کودکی احمد نادعلیان - Dr. Nadalian

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *