گفتگو ها با احمد نادعلیان در مطبوعات ایران

خبرنگاران ایرانی بسیاری کارهای نادعلیان را گزارش و بسیاری از آنها برای حطبوعات گفتگوی اختصاصی ترتیب داده اند. دلیل گفتگو  ها کمیت حضور نادعلیان در حوزه بین المللی یوده است و کارهای او مورد توجه انواع مختلف رسانه بوده اند.

کارهای نادعلیان بیشتر قائم به رسانه هستند.

در اینجا قستمتهایی از این گفتگو ها که در سال های اول جمع آوری شده بودند را منتشر می نمائیم:

پرسش و پاسخ:

7-1-همشهری محله دوشنبه 18 اردیبهشت ماه 1385 شماره 105

 چرا دوچرخه؟ 

کار من با جریانی که به آن ” جهت سبز” می گویند،همسو است .

کار کردن در محیط و مقابل چشم مردمی که از کنارتان در می شوند چه حس وحالی دارد؟

 من پیش از این هم در محیط شهری ایران کار کرده بودم ولی نه با این استمرار زمانی . تعامل ، طرز تلقی از کار و پرسش هایی که مردم از من دارند ، برایم جالب است . بیشتر لباس کار می پوشم و روی زمین می نشینم .

به همین دلیل مردم مرا با کارگرهایی که کمی بالاتر و پایین تر مشغول کار هستند، یکی می دانند. اغلب سوال می کنند که بابت اینها دانه ای پول می گیری یا روزمزد؟ یک بار هم آقایی از من پرسید این کار را از کی یاد گرفتی ؟ گفتم خودم یاد گرفتم. از آنجایی که مرا نمی شناخت به من توصیه می کرد که برو دانشگاه و کار را از اصول یاد بگیر. دیدن این عکس العمل ها برایم جالب و خوشایند است ؛ اینکه با مدرک دکتری در حالی که در دانشگاه تدریس می کنم، ظاهرم جوری باشد که آنها احساس کنند من کارگر هستم. جالب است . از اینکه توانستم در جلد چنین شخصیتی بروم، احساس رضایت می کنم. پیرمردی که کارگر شهرداری است ، هر روز این مسیر را جارو می زند و من – نشسته – می توانم او را از پایین نگاه کنم. در واقع از اینکه بتوانم این قدر در دل زندگی مردم فرو بروم، خوشحال هستم.

هنر بازیافت - مصاحبه با احمد نادعلیان در روزنامه ها
هنر بازیافت – مصاحبه با احمد نادعلیان در روزنامه ها

هنر بازیافت – مصاحبه با احمد نادعلیان در روزنامه ها

7-2-روزنامه حیات نو: فرهنگ و اندیشه شنبه 20 ابان ماه 1385 شماره 1059

چه قدر اهمیت دارد برایتان که اثرتان نشان دهد یک هنرمند ایرانی آن را خلق کرده است؟

فکر می کنم به شکل طبیعی این اتفاق می افتد. زمانی که ما تصمیم می گیریم ایرانی شویم خیلی خطرناک می شود. هنر باید مثل زندگی باشد. از زندگی چیزی را که فکر می کنم درست بوده و متناسب با زمانه است انجام می دهم.

حالا دیگر برایم فقط ایرانی بودن مهم نیست . حالا می خواهم متعلق به کره زمین باشم و مال این زمانه .

حتی مهمتر از ایرانی بودن، برایم این است که اجدادم کجا زندگی می کرده اند.

حتی عشایر بودن اجدادم ، ییلاق و قشلاق کردنشان در من هست ، اما بهتر است خودمان را عقلانی به آن مقید نکنیم و بگذاریم طبیعی اتفاق بیفتد.

بحث «ماندگاری» هنر چقدر اهمیت دارد؟ و دیده شدنش به ویژه هنر محیطی که به معنای معمول هنر نیست. آیا صرف عرضه هنر با رسانه ای مثل عکس یا فیلم ، آن ارزش را برای هنر به همراه دارد؟ به همان اندازه که خود یک اثر هنری می تواند ارزشمند باشد؟

این ذهنیت غلطی است که ما نقاش ها پیدا کرده ایم . ما بسیاری از هنرها را داریم که هنر جدید همسان با آنهاست . معمولا پذیرفته بودیم نقاشی یا مجسمه سازی یک اثر هنری ارزشمند است چرا که قابل خرید و فروش است . اما این ارزشمند بودنش به عنوان یک کالا آنقدر اهمیت پیدا کرد که نقاشی رسالت اولیه اش را از دست داده است .

اگر چه این شکل حمله آگاهانه به هنر جدید که آن را میرا می دانند، درست نیست. هنر می تواند جدید باشد اما از هنرهایی که ظاهر مانا هستند، ماناتر هم باشد. برای من هنری ماناست که حیات و رشدش را به صورت واقعی داشته باشد. اینکه یک تابلوی نقاشی را یک جمع خاص ببیند، نقد کنند و خرید و فروش کنند هم نوعی میرا بودن اثر است . چرا که متعلق به آن جمع می شود و مخاطب گسترده ای که هنر در دوران کهن داشته را از دست داده است.

مثلا ما امروزه موسیقی را ضبط می کنیم اما آیا می توانیم بگوییم اصل اثر برتر از مستندات است ؟

ثبت رسانه ای وانتقال سینه به سینه یک اثر موسیقی است که به آن بها می دهد. همین مثال را می توان در مقایسه تئاتر و سینما بزنیم . آیا می توان گفت تئاتر همیشه خلاق تر از سینماست .

می خواهید بگویید این ارزش ها را ما به اثر داده ایم و آن را مانا کرده ایم و اینها ارزش های واقعی نیستند؟ بله ، اما مهم تر از آن نیازهای زمانه خیلی مهم است . هنر جدید را در قیاس با هنر گذشته نقد می کنند. ارزش های هنر گذشته پا برجاست مسئله تقلید نکردن عینی از آن هنر گذشته پابرجاست مسئله تقلید نکردن عینی از آن هنر است . اما ارزش همیشه به کالا بودن یک هنر نیست . در فرهنگ ما یک شخصی هست به اسم « فرهاد » که برای معشوق در کوه بیستون چه ها که نکرده است . من که معلم تاریخ هنرم تا به حال اثرش را ندیده ام . اما تریف ادبی تمثیلی از فرهاد است که برای مردم جذاب است . کافی است که یک نفر در آینده بگوید فلان کس در فلان روستا یک ماهی را به یک صخره نقش کرده است.

سئوال آخرم را مربوط می کنم به بحث حمایت از نهادهای فرهنگی ، جه قدر در داخل حمایت می شوید و چه قدر در خارج از کشور و اصلا چه نوع حمایتی را می خواهید که به شما عرضه نشده است؟

عمده سوء تفاهم در جامعه این است که در مدیریت قبلی و فعلی مرکز هنرهای تجسمی فکر می کنند به نادعلیان امتیاز ویژه ای داده شده است که به فستیوال ها و برنامه هایی که در کشورهای دیگر برگزار می شود فرستاده می شود. رفتن و آمدن خیلی ها به گالری من متکی به چیزی نیست که بگویم در مرکز موزه هنرهای معاصر عده ای نشسته اند که مرا پرتاب کنند به آنجاها یا افرادی را از آنجا به منزل من بیاورند!

نمی خواهم بگویم حمایت در حد معنوی و تشویقی یا ارسال یک هنرمند به کشورهای دیگر توسط نهادهای فرهنگی کشور ما صفر بوده است . بزرگ ترین افتخار و امتیازی که به من داده شد این بود که برای بی نیال و نیز کار مرا انتخاب کردند و با حمایت آنها من به این بی نیال رفتم .

شاید می توان گفت این بی نیال تعیین کننده بود اما می توانست نشان دهد آیا من لایق هستم از آن سکو استفاده کنم یا نه . خیلی ها از حمایت ها هم به منظور هنر نبوده مثلا به عنوان هیئت علمی به خاطر مقاله ای که ارائه کرده بود به کنفرانسی می رفتم اما در کنارش کار خودم را هم می کردم. در واقع حمایت شده ام اما حمایتش شفاف نبوده است . برای کارهایی که در طبیعت ایران کرده ام و چند هزار کار است حتی یک ریال دریافت نکرده ام . در قیاس با کشورهای دیگر تقریبا به بهانه های مختلف 90 درصد کارهایم تخریب شده اند که بیشتر ناشی از جهل بوده چون جدی تلقی نشده است .

7-3-کار گزاران:   ادب و هنر    بنجشنبه 11 خرداد 1385  سال اول شماره 30  

چرا سنگ ؟

برای جاودانه کردن خاطره ها، تنها می توان از عناصری استفاده کرد که مانا باشد و سنگ در این میان شاید تنها عنصر مانا و با دوام طبیعت است آنقدر سنگ ها را به هم می ساید تا لطیف شوند تا بتواند لطیف ترین نقش را روی سخت ترین عنصر هستی خلق کند.

در مورد پلور؟

پلور که مرکز بین المللی پردیس در آن قرار دارد، برای او یادآور سیمرغ، اژدها، ضحاک و فریدون بود. در اینجا کوه ها از دل آب برآمدند و زندگی از همین جا آغاز شد و به صور اینکه پایان هم می تواند اینجا باشد.

اولین نقش ؟

« بز» اولین نقشی بود که روی سنگ خلق کرد؛ شاید خاطره تاریخی اش بود اما بعدها با نقش های مادر و بچه برای بیان باروری زایش و آفرینش که پیش از این به شکل فضا سازی دوبعدی نقاشی شده بود.

یک فیلسوف آلمانی می گوید: « ماهی ای که در جهت آب شنا می کند ، مرده است .»

چرا دست ؟

شاید چون دست اولین وسیله ارتباطی انسان با محیط بود. انسان دستش را به محیط زد و لمس کرد و بعدها دست خود را در غار دید. در واقع انسان اگر کفش هم نداشت، راه رفت و ردپایش بر روی زمین ماند و حالا من با این دست و پا هرجای دنیا که می روم، می خواهم بگویم که من انسان ، اینجا بودم و حضور داشتم زیرا ممکن است این انسانیت با روند کنونی آلودگی های سیاسی ، فرهنگی و محیطی جهان در آتیه وجود نداشته باشد . این هشدارها و گوشزدها باید به کار گرفته شود.

انسان ها همیشه به دنبال این بوده اند که چیزی را از خاک درآورند و به نام خودشان ثبت کنند، اما من بالعکس ؛ از هنر نقش ها و نشانه ها و مفاهیم گذشته تاثیر می گیرم ، زیرا قرار است در آینده به آنها رجوع شود و زمانی که در آینده به آنها رجوع می شود، مربوط به گذشته اند و حال که روی آنها کار می شود ، مربوط به آینده . دوست دارم با این کار زمان گذشته را به آینده و آینده را به گذشته ای که در آن بودم ببرم و همین باعث شد نمایشگاهی از هزاه های بعدی ترتیب دهم و مجموعه حجاری هایم را در طبیعت چال کنم و از آنها عکس بگیریم و با یک کروکی نشانی دهم.

7-4-هم میهن سال1386شماره 195

حضور رایس در نمایشگاه هنرمندان ایرانی در امریکا

نمایشگاهتان در آمریکا با حواشی همراه بود، که حضور رایس در مراسم گشایش نمایشگاه مهمترین آن بود. تحلیل شما چیست ؟

شاید ما هنرمندان موجودات خیلی پیچیده ای نباشیم . شاید هم ترجیح می دهیم که نباشیم ؛ چون با تصویر سرو کار داریم. ما سعی می کنیم لایه های رویی را ببینیم و البته درست ببینیم . به عنوان هنرمند چندان تجربه ای در تحلیل سیاسی ندارم. نمی خواهم ادعا کنم هنر با سیاست بی رابطه است و اثر هنر هیچ ربطی به سیاست بی رابطه است و اثر هنری هیچ ربطی به سیاست ندارد. بسیاری از حرکت ها و آثار هنری وجه سیاسی نیز دارند، اما به نظر من ، نازل ترین لایه اثر هنری یا حرکت هنری وجه سیاسی آن است . سیاستمداران سعی می کنند از هنر و هنرمند در جهت اهداف خودشان استفاده کنند. هنرمندان نیز سعی می کنند کار خودشان را انجام دهند. آرامش ما ناشی از این است که دقیقا نمی دانیم در پس این پرده سیاه چه خبر است . بی تردید، حضور خانم رایس در نمایشگاه با انگیزه سیاسی همراه بوده است ، اما هنرمندان شرکت کننده تمایل نداشتند وارد این بازی سیاسی شوند. بخش وسیعی از اخبار در رسانه های غرب به عدم تمایل هنرمندان به سیاسی شدن نمایشگاه اختصاص داشت. از دید من ، ما با سیاستمدارها همتا و هم جنس نیستم. از این رو بهتر است کبوتر با کبوتر باشد، هنرمند با هنر و سیاستمدار با سیاستمدار . حضور هنرمندان در این نمایشگاه با انگیزه و پیش فرض فرهنگی بود. هدف این بود که در چارچوب یک فعالیت فرهنگی – هنری ارزش فرهنگی جامعه خودمان را به جامعه آمریکایی نشان دهیم.

آیا حضور خانم رایس از قبل اعلام شده بود؟ آیا این حضور از بار هنری و فرهنگی آن نمایشگاه کم نمی کند و آن را به سمت سیاسی بودن نمی برد؟

دعوتنامه رسمی نمایشگاه که ما در ایران دریافت کردیم بر فرهنگی بودن این نمایشگاه تاکید داشت. کاتالوگ رسمی نمایشگاه نیز ادعا را تایید می کند که نوع انتخاب و دیدی که نسبت به فرهنگ و هنر ایرانی وجود دارد مثبت است . هیچ مقدمه سیاسی در آن نیست بلکه اشعاری از رومی زینت بخش آن است. از طرفی مرکز بین المللی مریدین به عنوان یک مرکز غیر دولتی شناخته شده . در سایت رسمی این مرکز اهداف فرهنگی ترسیم شده . این مرکز، چندین سال قبل نیز هنر معاصر ایران معرفی می کرد. آن نمایشگاه هنرمندان معتبر و موجهی از کشورمان را با انگیزه فرهنگی با خود همراه داشت. دفتر نمایندگی ایران در واشنگتن و دست اندر کاران فرهنگی ایران در نیویورک ، نیز سابقه فرهنگی و بسیار مثبتی از مرکز «مریدین» بازگو می کردند. با توجه به دلایل بالا حضور خانم « رایس » قابل تصور نبود. یکی دو روز قبل از نمایشگاه زمانی که ما در واشنگتن بودیم اعلام شد که خانم رایس در زمینه موسیقی کار می کند و به هنر علاقه دارد و تمایل ایشان به حضور در این نمایشگاه اعلام شد. پیشنهاد اصلی عکس دسته جمعی با همه هنرمندان بود. عملا چنین عکسی با جمع هنرمندان گرفته نشد. عکس موجود هنرمندان را در فضای نمایشگاه و در کنار آثار نشان می هند.

حضور خانم رایس و رسانه های همراه ، چند ساعت قبل از افتتاحیه رسمی و در مدت زمانی کمتر از نیم ساعت انجام شد . از دید من سیاسی شدن نمایشگاه تنها وجهی است که خارج از حوزه مورد علاقه هنرمندان بوده و چیزی از جنبه هنری و فرهنگی نمایشگاه کم نمی کند. خانم رایس در نمایشگاه از تمدن، فرهنگ و هنر ایران تمجید کرده است . آیا تعریف ایشان می تواند چیزی از تعالی فرهنگ ما کم کند؟ بار فرهنگی نمایشگاه در دو سال آینده در ایالت های مختلف به نمایش در خواهد آمد،در این مدت صاحبنظران،اندیشمندان، هنرمندان و هنر دوستان بسیاری این آثار را خواهند دید و به واسطه این آثار با فرهنگ و هنر هنرمندان جوان ایرانی آشنا خواهند شد.

در کانزاس میسوری در دو پارک کار کردم که ابتدا همان چهره های سرخپوست ها بود بر سنگ های قرمز شکسته شده . این سنگ ها در چمن پارک از چند روز پیش به همین منظور نصب شده بود. بعد از چند روز اجرا ترجیحا آنها را در دل زمین در همان پارک ها پنهان کردم که در دو مکان این سنگ ها دفن شد. این آثار اشاره به قومی هستند که تاریخشان نادیده گرفته شده است و زخمی چند صد ساله در چهره ها دیده می شود. همین داستان در سنتافه نیز تکرار شد. یکی از آثارم را به ویکتور مونتویا رهبر و شهردار سرخ پوستان ساندیا پوئبلو دادم . این اثر هدیه ای بود به سرخپوستان آمریکا. یکی از هنرمندان حاضر گفت دوستی ما سرخپوستان و شما ایرانی ها بر سنگ ثبت شد. در نیومکزیکو یک فیلمساز حرفه ای به نام باب دمبوسکی مرا همراهی می کرد و روند شکل گیری آثارم را تصویر برداری می کرد. در پایان تعدادی حجاری در باغ مرکز بین المللی مریدین انجام شد که یکی از آنها رد پاینم را نشان می دهد.

نیویورک را در حال حاضر به عنوان مهمترین مرکز هنر جدید در دنیا می شناسند. بسیاری از هنرمندان هنر جدید هم معمولا در نیویورک زندگی می کنند. دیدارهایی هم با این افراد داشتید؟

قاعدتا به خاطر رشد رسانه ها و اینترنت شاید بتوان گفت نیویورک تنها قطب مهم هنر پیشرو نیست. در گوشه و کنار دنیا حرکت های بسیاری به صورت موازی وجود دارد. در این سفر امکانی فراهم شده بود که از مجموعه نگار خانه ها و گالری های جنوب نیویورک دیدن کنیم.

هنرمندان دنیا را می شود دید. آنجا موفق به دیدن اندی گلدزورٍثی یکی از شناخته شده ترین هنرمندان هنر محیطی شدم . نمایشگاه داشت و در محل نمایشگاه دو ساعتی با هم حرف زدیم. او در چارچوب هنری فعالیت می کند که کارهای من نیز در آن حوزه قرار می گیرد. در یک سری از کتاب های هنری مثل کتاب هنر فردا ادوارد لوسی اسمیت، حجاری ماهی من در کنار کاراو که با گل نقش انتزاعی مار ساخته منتشر شده است. هدایایی به اندی دادم. اندی به من گفت « کارت به دلم نشست» . بسیار خوشحالم که با اندی عکس یادگاری گرفتم. موضوع دیگر دیدار آقای رابرت سی مورگان بود که مورخ برجسته تاریخ هنر معاصر است .

برای نقاش شدن یک پیش زمینه تمرینی لازم است که معمولا به استعداد و استمرار و خیلی چیزهای دیگر بستگی دارد. اما درباره کارهایی که شما می کنید این امکان هست که یک آدم ادعا کند من هم می توانم کارهایی را که نادعلیان می کند انجام دهم. یک سری ابزار می خواهد و توانایی کمی برای طراحی . می خواهم بگویید چه چیزی باعث می شود شما به عنوان یک هنرمند محیطی شناخته شوید و یک هنرمند عادی با تعریفی که گفتم ، نه ؟

هنر امروز فقط متکی به مهارت های هنری یا زیبایی شناسی نیست . ابعاد متفاوتی وجود دارد که با در نظر گرفتن آنها این ادعا غیر منطقی خواهد بود. در هنر معاصر فقط توانایی در انجام یا به عبارت دیگر تکرار یک چیز کفایت نمی کند. آثار آقای اندی گلدزورسی که کتاب های متعددی از کارهای محیطی اش در طبیعت چاپ شده ، به ظاهر کارهایش پیش پا افتاده به نظر می رسد. او معمولا برگ های رنگین یا سنگ ها را با نظم تقریبا هندسی به شکل دایرها حلزونی کنار هم می چیند.

یک اثر و عمل که انجام آن ساده است ، نمی تواند به تنهایی محک قضاوتمان قرار بگیرد. آثار یک هنرمند سلسله وار به هم مرتبط هستند و نگرش جهان بینی و افق دیدی که در پس آنها وجود دارد اهمیت دارد. اعتبار چگونه دست یافتن به یک سخن یا هنر، از توانایی بازگو کردن یا تکرار آنها مهمتر است . در کارهای من منهای ماهی ها که ساده اند ، گاهی الهه هایی را روی صخره ها حجاری می کنم که اگر کسی بخواهد آنها را مثل من در یک ساختار دو بعدی روی صخره ها تجسم و کار کند دست کم باید هفت ، هشت سال طراحی و تمرین کند. من چنین تجربه ای را داشتم . ماجرا به این سادگی نیست که از دور دیده می شود.

ماهی ها فقط نشانه های بروز و تجلی یک نوع زندگی هستند. در حال حاضر چیزی که برای من مهم است روند است نه ماده . سرانجام متعالی هنر، توانایی فنی در انجام یک کار نیست.

شاید استمرار و اصرار شما در این شیوه کار باعث می شود کار به اسم شما ثبت شود. فکر می کنید چه چیزی به کار اعتبار می بخشد؟

بسیاری از دوستانم می گویند وقتی سنگ یا ماهی یا آب را می بینیم به یاد تو می افتیم، اما مهم نیست هزاران نفر قبل از من روی سنگ حجاری کرده اند.همواره این سوال را از خود داشته ام و سال قبل زمانی که برای انجام کار محیطی به ایتالیا – سرزمین میکل آنژ ( جایی در نزدیکی فلورانس ) – دعوت شدم این سوال دوباره در ذهنم نقش بست . آیا مجسمه سازی بهتر از من در ایتالیا نبود؟ آیا کس دیگری نبود آنجا که با سنگ کا کند؟ چون مکان طبیعی که قرار بود کار کنم جایی بود که سنگ های آثار میکل آنژ از حوالی آنجا استخراج شده و این هنرمند بزرگ آنجا کار کرده است . آیا من به لحاظ توانایی فنی در بازنمایی کالبد انسان هم سنگ میکل آنژ هستم ؟ قطعا این نیست. هنرمندان بسیاری در ایتالیا هستند که داوود میکل آنژ را عینا با سنگ می سازند. انها گاهی کارهای او را از خود او بهتر تقلید می کنند. ولی آنها هیچ وقت کارشان اعتبار ندارد و هنر این نیست که حجم و آناتومی را عین طبیعت گرایی میکل آنژ دوباره بسازیم. دست اندر کاران نهادی که مرا دعوت کرده بود چنین نیتی در سر نداشتند.

بی پیرایه بودن و رفتن به سمت بدویت نیاتی نهفته است که این نیات در عین اینکه کار را خیلی ساده می کنند معنای آن را هم شکل می دهند. زمانی که کار را بی پیرایه و ساده انجام می دهم ارزش های طبیعت محفوظ می ماند. قصد ، غلبه طبیعت نیست بلکه با آن یکی شدن است . این رویکردی متفاوت از عصر رنسانس و شاید نیاز زمانه ماست .

یعنی می خواهید ادعا کنید که کارتان کامل کردن آن طبیعت است ؟

کامل کردن نیست . دخالت کمتر داشتن و تغییر بنیادی ندادن طبیعت ، بیشتر یکی شدن ، همگام بودن و همسان شدن است .

شما در همه دنیا می گردید. ماهی هایتان را در رودخانه ها می اندازید. چیزهایی را دفن می کنید یا روی صخره ها حجاری می کنید . این نوعی از تمایل به ماندگار شدن و دیده شدن در همه دنیاست ؟

اگر چه نیت اصلی فرهنگی و زیست محیطی است ، اما ترویج آن در دنیا می تواند ارزش یا انگیزه دیگری نیز داشته باشد . این وظیفه است که ما از حیث فرهنگی کشورمان دفاع کنیم . من در کشوری به اسم ایران زندگی می کنم که رسانه های دنیا روزی چند خبر منفی راجع به مسائل هسته ای ، زن یا خیلی چیزهای دیگر منتشر می کنند. عموما به دلیل سیاسی تصویری نادرست از کشورمان ترسیم می شود. به رغم اینکه ممکن است خیلی از چیزهایی که آنها منتقل می کنند صحت نداشته باشد، اما تصویری که در اذهان عمومی مردم دنیا می گذارد تصویر سیاهی از ایران است . ارائه این آثار نشان دادن افقی متفاوت است با ترسیم اله ها مقام زن و آب را در فرهنگ کشورم یادآور می شوم. می خواهم ماهی های ایرانی را به بشریت ارزانی کنم . این مهم است که من از جویبارهای دهکده خودم شروع کرده بودم، حالا می خواهم ماهی هایم در اقیانوس دهکده جهانی شنا کنند. کهن الگوهای آن ماهی ها اینجا هستند.

فکر می کنید تا کی این امکان برای شما هست که ماهی در رودخانه ها بیندازید و روی صخره ها حجاری کنید؟ کی برای شما این کار تمام می شود؟

در حال حاضر ، نمی توانم پایانی برای آن متصور شوم . شاید بخواهم الان ماهی ها را رها کنم ، اما حالا دوستداران ماهی مرا رها نمی کنند.

دو ماه قبل به دنبال حجاری ماهی های ایرانی در آب های انگلستان رئیس جبهه سبز غرب انگلستان طی    نامه ای به من گفت : « از شما به خاطر آوردن ماهی ایرانی به آب های انگلستان تشکر می کنیم.»

دستگیری ملوان های انگلیسی در آب های خلیج فارس هم زمان شده بود. در یکی از سخنرانی هایم در دانشگاه سنترال انگلند به هنرمندان انگلیسی به کنایه یادآور شدم که شما نظامیانتان را به آب های ما آوردید و من ماهی های ایرانی را به آب های شما آوردم .

آنها ماهی می خواهند و مادامی که مردم دنیا ماهی می خواهند، باید به آنها ماهی داد. فکر می کنم بی جهت نبود که رابرت سی مورگان در نیویورک به من ماهی داد.

هنر محیطی همیشه این نگرانی را ایجاد می کند که پس تکلیف ماندگاری اثر چه می شود. شاید به دید سنتی برمی گردد که ما نسبت به هنر موزه ای داریم ، اما نقوشی که با مهرهای استوانه ای در ساحل دریا ایجاد می شود ماندگاریش در خوشبینانه ترین حالت به یک موج بستگی دارد. آیا عکس یا فیلم این قابلیت را دارد که هنر را ثبت و ارزش هنری آن را حفظ کند؟ اینکه اثر اصیل دیگر وجود ندارد نگران کننده نیست ؟

این نگرانی اصلا برای من وجود ندارد. هنرمندان محیطی هستم که تمام کارش نابود نمی شود. در کارهایم مانایی و میرایی توام هستند. دو وجهی و دو پیکر بوده ام. بخشی از هنر من با اندیشه ها و مواد و مصالح کهن سرو کار دارد و بخشی از آن خیلی امروزی است . در میان عامی ترین آدم ها کار می کنم و در جمع خواص روشنفکر ارائه می دهم. یقین دارم حجاری هایم ، خصوصا کارهایی که دفن می کنم ، از هر اثری که در موزه هاست بیشتر می مانند، اما کارهای مجازی من در اینترنت اینگونه نیست. در این حوزه میرایی را پذیرفته ام ، اما جذابیت این رسانه در آن است که می تواند زمان و مکان را بشکند. این در نوردیدن زمان و مکان را دوست دارم. ماده، در یک اثر هنری نازلترین لایه واسطه است. نمی خواهم ماده را کاملا نفی کنم. شاید دلیل انتخاب سنگ برای من در ابتدا خیلی ذوقی بوده اما حالا برای آن دلایل عقلانی دارم؛ مانانی آن . اندیشه مانا ماده مانا را می طلبد، اما به هر حال ماده هدف نیست. به همین جهت نمی توانم از لذت دنیای مجازی چشم بپوشم. می خواهم سرمدی بودن، باقی بودن را با بی زمانی و بی مکانی دنیای مجازی توام کنم و می خواهم که کهن ترین و ازلی ترین مفاهیم را با جدیدترین رساناه ها بیان کنم و دوباره تکرار می کنم: « مادامی که مردم دنیا ماهی می خواهند باید به آنها ماهی داد.»

7-5-آینده نو  چهارشنبه 18 بهمن 1385 سال اول شماره 134

آقای نادعلیان ، می شود گفت که به رغم رعایت ویژگی زیبا شناسانه در آثارتان به پیام رسانی آنها بیشتر توجه دارید؟

در کارهای مختلف این مساله متفاوت است ولی گاهی اوقات بار معنایی آن سنگین تر می شود و زیبایی شناسی آن به حداقل می رسد، ولی گاهی کارهایی دارم که بالعکس است . می شود گفت که در سال های اخیر خیلی چیزها برای زیر سوال رفته است و به رغم اینکه دوست دارم کارهایم را تبدیل به یک کالا کنم و در یک نگارخانه به نمایش بگذارم ، اما 6 – 5 سال است که فرصت این کار را ندارم به دلیل اینکه جذابیت این کالای زیبا برایم زیر سوال رفته است. چه لزومی دارد که من یکسری کالا تولید کنم و بعد دانشجوهایم بیایند کارها را ببینند و با مخاطبانی محدود صحبت کنم ،هر چند که آنها از لحاظ زیبایی شناسی ارزشمند باشند. به همین دلیل گاهی زیبایی شناسی هنر و فاخر بودن آن را به حداقل می رسانم تا آن را ببرم به یک رسانه و به گوش و چشم همه برسانم . از این نظر ما یک چیز را از دست می دهیم؛ اما در مقابل ممکن است مجاب شده باشیم که چیزهای زیادی را به دست آوردیه ایم. در عین حال اگر فضا ایجاب کند می توانم کاری انجام دهم که مبتنی بر زیبایی شناسی باشد.

شما سنگ هایی را حجاری می کنید، گاهی اوقات پشت شان امضا و نشانی تان دیده می شود و گاهی اوقات هیچ کدام از اینها وجود ندارد. این دسته دوم – که بدون اسم و آدرس هستند – اگر در جایی پیدا شوند، با توجه به اینکه اجرای شما در نگاه اول اجرایی به شدت ساده و ابتدایی به نظر می رسد، فکر می کنید برای آن یابنده ، چه تفاوتی با سنگی دیگر که یک فرد عادی – که هنرمند هم نیست – و برای تفنن روی آن را کنده کاری کرده است دارد؟

تفاوت اش در این است که من با یک ترفندهایی شمای خبرنگار را به خانه ام می کشانم و شما این را اشاعه می دهید و آن آدم معمولی هیچ وقت به این سرانجام نمی رسد. قطعا من راه حل را یاد گرفتم و زمانی که این گفت و گو منتشر شود و توسط دیگران خوانده شود، بار مفهومی آن القا می شود. ولی نکته دیگری که جالب است این است که اگر هم روزی این اتفاق نیفتد به نظر من زیاد مهم نیست . چون من گستره تاریخ هنر را نگاه می کنم، می بینم وقتی اسم یک هنرمند و اثری به نام او در جایی ثبت شده ، سهم کمی در کلیت تاریخ هنر داشته . مهم این است که کاری که ما انجام می دهیم درست باشد.

گرفتیم که اگر کار خوب و درستی انجام می دهیم لزوما نباید آن را اعلام کنیم. شما اگر کار خیری انجام دهید انتظار ندارید که همه درباره آن بنویسند و بیایند از شما عکس بگیرند . به اعتقاد من شکل آموزشی این کار مهم است . اینکه چرا من این کار را انجام می دهم؟ چرا چیزی را در زمین دفن می کنم؟ می خواهم به یک آدم بگویم که در سده بیستم تو همواره درصدد کندن زمین بدی که منابعی را از دلش بیرون بیاوری و به نفع خودت استفاده کنی ، حالا زمان آن رسیده است که یاد بگیری – مثل همان پند و اندرزهای قدیمی – همانطور که دیگران چیزی را برای تو کاشتند و تو از آنها استفاده کردی، حالا تو باید فرهنگی را بکاری و این کاشتن زمانی محسوس است که شما احساس کنید بحرانی وجود دارد؛ بحران نبود فرهنگ ، بحران از کف رفتن منابع طبیعی و بضاعت ها و قابلیت هایی که زمین و هستی به مفهوم عامش دارد. وقتی یک تکه سنگ را ارائه می دهم بیش از نقش ظاهری و ساده ای که روی آن حک شده است در واقع می خواهم اندیشه ای را – مثل یک بذر- بکارم تا میوه بدهد.

قطعا من می دانم زمانی که آن کار را دفن می کنم جذابیت اش برای کسی که آن را پیدا می کند بیشتر می شود. حتی آدم های عامی یاد گرفتند و مجاب شدند به محض اینکه چیزی را از زیرزمین پیدا کنند، آن شی ء ارزشمند است و من فکر می کنم نشانه هایی – مثل آدرس وب سایت و نام من – که روی سنگ ها حک شده است به باستان شناسان هم نشان می دهد که من درصددر صد نمی خواستم آنها را گول بزنم، همچنانکه کسی که تاریخ هنر را خوانده باشد اصلا گول نمی خورد چون با مستندات علمی و شناختی که دارد می فهمد که این کار نمی تواند متعلق به گذشته باشد. ولی پرسشی مطرح می شود که بخشی از آن را من پاسخ می دهم و بخشی را دیگرانی که در حال زندگی می کنند و بخشی دیگر را آنهایی که در آینده به اینها دسترسی پیدا می کنند. من صفحاتی را نیز روی وب سایت طراحی کردم ، اینها مشخصاتی مثل Username و Password لازم دارد تا نشان دهد این آثار کجا دفن شده است . این رازآلود کردن روند اثر هنری ، در عین اینکه شما آن را پنهان می کنید، معنی اش این نیست که نمی خواهید کسی آنها را ببیند، در واقع می خواهید مخاطب های بیشتری آن را ببیند و به لحاظ روانی اثر گذارتر است . به محض اینکه چیزی پنهان می شود، آدم ها می خواهند بیشتر راجع به آن بدانند.

بحث جهانی شدن هنر بومی در خیلی از محافل هنری مطرح می شود. به نظر شما به عنوان هنرمندی که هم در داخل کشور و هم در محافل جهانی حضور داشته اید، آیا یک فرآورده هنری باید ویژگی های خاصی را دارا باشد تا بتواند از مرزها عبور کند یا مسایل دیگری مطرح است ؟

فکر می کنم باید داشته باشد، اما این باید را ما نمی توانیم تعیین کنیم ، حداقل من فقط برای خودم می توانم تعیین کنم و نمی توانم آن را به دیگران تعمیم دهم و دستورالعمل عمومی صادر کنم. حتی ممکن است کسی باشد که به هنر به عنوان یک سرگرمی یا تربیت درون نگاه کند ولی آدمهای کمی را می شناسم که باطنا علاقه کمی داشته باشندتا اثرشان در شهر خودشان یا کشورشان یا فراتر از آن در عرصه های تاریخی تجلی بیرونی داشته باشد. من همیشه به این فکر می کنم که یک اثر جدا از اینکه برای آدم های آن شهر و کشور و آن زمان خاص معنایی دارد، برای مردم 50 سال آینده چه معنا و مفهومی می تواند داشته باشد ، ولی می توانم بگویم به رغم اینکه در ایران در این زمینه تلاش زیادی می شود یک اشتباه عمومی خیلی زیاد صورت می گیرد و آن این است که در ایران اغلب سراغ هنری می روند که پیشاپیش به عنوان هنری جهانی صحه خورده است و رسمیت یافته است ، در حالی که این با امری به نام خلاقیت منافات دارد. در بحث جهانی شدن دو نکته برای من مهم است ؛ جهانی شدن که با بومی بودن منافات نداشته باشد و جهانی شدنی که اگر دغدغه مردم آن طرف کره زمین است ، دغدغه مردم روستایی که خودم در آن زندگی می کنم هم باشد. فکر می کنم تا حدودی توانستم به هر دو این نکات در کارم نزدیک شوم، اما راه درازی در پیش است.

سنگ هایی که شما حجاری می کنید و بعد در رودخانه رها می کنید. به قدری ساده هستند که گاهی به ذهن می رسدکه یک فرد عادی هم از عهده انجام شان بر می آید و البته این اعتراضی است که به که هنرهای جدید وارد شد و پاسخ اش این بود که دست انتخابگر و نگاه انتخابگر است که اهمیت یک هنرمند را مشخص می کند. در مورد شخص شما چه شد که از طراحی ها و نقاشی های کاغذی گذشتید و به این شیوه هنری رسیدید؟

من رشته نقاشی خواندم ، در دوره ای که ما چشممان به هنر باز شد، سال های اول انقلاب بود و هنر اجتماعی و سیاسی رواج داشت ، فضای آن دوره ایجاب می کرد که به آن شکل کار کنیم . چون آن دوره جامعه ما جامه ای بسته بود، ارتباطاتی نداشت، ما دور خودمانه خط سیاسی و فرهنگی کشیده بودیم . امروز اگر چه ممکن است در بعضی از عرصه های سیاسی همان حرف ها را بزنیم ولی در عرصه های رسانه ای اینطور نیست . قابلیت هایی وجود دارد که مرزها را شکسته است ، قابلیت هایی وجود دارد که بر خلاف 18 سالگی من که فقط می توانستم ببینم معلم من چه می گوید حالا می توانم بنشینم پشت یک پنجره و از این پنجره دنیا را ببینم و دنیا مرا ببیند. در واقع اگر از من سوال شود که چه چیزی را کنار گذاشتی و چه چیزی را به دست آوردی ، من آن موقع می توانستم طراحی کار کنم و هر چهره ای را شبیه خودشان در آورم ، اما الان دیگر برایم جذاب نیست که بخواهم حجم بینی کسی و شباهت های آن را در آورم و هیچ عمقی در پس آن نمی بینم . البته من آن تلاش ها را نفی نکردم ، آنها به شکل استحاله شده در تجربه های امروز من دیده می شود. ولی باید بپذیریم گاهی اوقات طرحی ساده که فقط با دو ، سه خط به وجود می آید – اگر منظورتان کارهایی است که در بستر رودخانه انجام دادم – آنها به ظاهر ساده هستند ولی در عمل یک اعتماد به نفس و یک همت بزرگ می خواهد . چیزی که آدمها را می سازد کلام ساده و رفتار ساده آنها نیست، پشتوانه ای است که به آن سادگی رسیده اند و روندی است که طی شده تا به آن سادگی برسند. ممکن است کاری فقط یک خط خطی ساده باشد ولی از سوی دیگر کارهایی را انجام می دهم که نوعی شناخت مبتنی بر روابط تصویر در آن نهفته است و تمام تجربیات گذشته ام در آن مستتر است.

در واقع طبیعت به من چگونه دیدن را یاد می دهد، از این نظر کارهایم ساده است. دلایل روانی دیگری هم دارد. آدم ها اگر ببینند چیزی ساده است اما عجیب ، سعی می کنند آن را بفهمند ولی یک چیزی که محسوس و عیان و شفاف باشد، سعی می کنند تخریبش کنند ، اما اگر قرار به مقایسه این کارها با کارهای یک آدم معمولی باشد، باید شناخت تجسمی طبیعت به عنوان یک چشم انداز کلی و بوم بزرگ وجود داشته باشد. این نقش ، بخشی از یک کل است که خطوط و ارتباطاتش با آن کل ارتباط دارد و کسانی که دارای شناخت تجسمی نیستند نمی توانند این ارتباط را برقرار کنند.

چیزی که شما گفتید تفاوت کار شما با کار یک آدم عادی است . وجه ممیز آثار شما با آثار هنری بدوی چیست ؛ حجاری هایی که در غارها و در طبیعت باقی ماده است ؟

من دوست دارم بدوی باشم ولی نمی توانم باشم. تفاوت هنر آن آدم بدوی با کار امروز من این است که او بدون اینکه انتخاب کند بدوی بوده و در بدویت زندگی می کرده ، ولی من مسیری را پیمودم و حالا می خواهم بدویت را به صورت عقلی انتخاب کنم و احساس می کنم به بدویت نیاز دارم . دلتنگی ای داشتم که این دلتنگی در خیلی از لندارتیست ها – کسانی که هنر زمینی و محیطی کار می کنند- وجود دارد. آنها می خواهند به آن خاطره های ازلی برگردند و نقش دایره ، خط و نظامی که در هستی وجود دارد در کار همه آنها دیده می شود، یعنی به محض اینکه طبیعت را به عنوان رسانه انتخاب می کنند کششی دارند که نه تنها در زندگی آنها دیده می شود، بلکه نوعی همزبانی و همسویی در وجود آنها و کار آنها دیده می شود. تفاوت های دیگری هم بین هنر بدوی و امروز دیده می شود. می شود گفت هنر آن دوران هنری جمعی بوده و هنر متکی و متعلق به فرد نبوده ، مثل خیلی از هنرهای روستایی و عامیانه ما.

اما در دوره اخیر ، فردیت به جمعیت غلبه دارد و به همین دلیل ازن هنر را فردی ارائه می دهیم . شاید من به دلیل کشش های نفسانی خودم بتوانم ادعا کنم که تنها من هستم که در کل تاریخ ، سنگ را می تراشم و در طبیعت رها می کنم. این یک روی سکه است ، اما در دوران پیش از تاریخ و نقوشی که روی سفالینه ها و جام ها توسط عده ای نقش می بست ،اینطور نبوده که آنها بخواهند سعی کنند ثابت کنند چه کسی خلاق تر و متفاوت تر از دیگری بوده است ، آنها در سنتی اشتراک نظر داشتند و سعی می کردند همان سنت را اجرا کنند. ولی من به عنوان آدمی که در دورانی زندگی می کند که فردیت اهمیت پیدا کرده است می خواهم اعتراف کنم که ما هنرمندها از سده بیستم به بعد به میزان زیادی نگاه گذشته را سرقت می کنیم ، یعنی زمین را می کنیم ، چیزهایی را پیدا می کنیم و در موزه می گذاریم . چرا در گذشته موزه ها به این شکل نبوده است.

در گذشته موزه ها به این شکل نبوده است . در گذشته هنر همواره در زندگی مردم جاری بوده در کاسه ، بشقاب ، دیوار و … در نگارخانه ها و موزه ها محصور نبود ، اما تنها چیزی که این نگاه به گذشته را شخصی می کند، نوع بهره برداری از آن است . تا حدودی هم این نوع سرقت و بهره برداری از گذشته باعث شده است که در چشم خیلی از غیر هنرمندها نگاه ویژه ای به گذشته ایجاد شود. مثلا اغلب دانشجویان ما با گبه و گلیم میانه ای ندارند و دوست دارند با هنر غرب بیشتر آشنا شوند، اما وقتی به خارج از کشور می روند و زمانی آنجا تحصیل می کنند، کشش شان به آثار بدوی بیشتر می شود. اما خیلی از اوقات ما صادق نیستیم مثلا اگر طرحی که متعلق به دوران پیش از تاریخ است را ببینیم می گوییم، این خیلی مدرن است در صورتی که عکس این قضیه درست است . در واقع وقتی هنر مدرن را می بینیم باید بگوییم این جقدر بدوی است و کشش دلیل دارم چون از آن خاطره دارم ، نمی توانم آن خاطرات را پاک کنم و در عین حال نمی خواهم در آن فضا باقی بمانم و نمی توانم ، تصورم این است که این نیاز و این کشش در دهه های آینده در جامعه خودمان هم بیشتر می شود و به نوعی طبیعت و زندگی در آن مثل موزه ای می شود که باید برای ورود به آن بلیت تهیه کرد.

دنیای رنگ هیچ وقت وسوسه تان نکرد تا دوباره به نقاشی برگردید؟

رنگ در کارهای من وجود دارد ولی در مسیر دیگری . من شاید هیج وقت نقاش خوبی نبودم ولی در کارهایی که در طبیعت انجام می دهم رنگ حضور دارد. گاهی اوقات از اینکه یک ماهی را می تراشم ، آب با آن بازی می کند و در طول زمان خزه می بندد نوعی نشاط به من دست می دهد. از اینکه چاله ای را می کنم در آن آب جمع می شود و انعکاس آبی آسمان در آن می افتد. همه اینها به گونه ای رنگ است و گاهی رنگ هایی که در شکاف سنگ ها دیده می شود در واقع بستر آماده ای است که روی آنها کار می کنم .

ولی رنگ را به شکل سنتی تا چند سال قبل روی پارچه های قلمکار کار می کردم و در کارهای چند رسانه ای رنگ به میزان زیادی حضور دارد. در اثر گذاری آنها هم تردیدی ندارم ولی می شود گفت گاهی اوقات حذف عناصر و فقر در شخصیت هنری و در آثار یک هنرمند نوعی ثروت است ، یعنی گاهی اوقات با چند خط ساده می توانیم بیانی داشته باشیم که اگر همه عناصر را همزمان بریزیم اثرش کمتر باشد. من زمانی که به طبیعت می روم در دل رنگ ها هستم ، رنگ پیشاپیش آنجا وجود دارد. خیلی اوقات سنگ ها را خیس می کنم و عکاسی می کنم این خیس بودن ، مثل آینه ای است که رنگ پیرامون را منعکس می کند. ولی اعتراف می کنم کلا استعداد کمی در رنگ دارم.

هنر بازیافت - مصاحبه با احمد نادعلیان در روزنامه ها
هنر بازیافت – مصاحبه با احمد نادعلیان در روزنامه ها

7-6-صاحب قلم بنجشنبه 19 مرداد 1385 شماره 371

فکر می کنید این متفاوت بودن تا چه حد مهم است و تا چه حد خود هنر را تحت الشعاع قرار می دهد و هنر را در خود گم نمی کند؟

به نظر من متفاوت بودن نباید نیت اصلی شود. یعنی من نمی توانم هنری را صرفا به خاطر متفاوت بودنش خلق کنم. چون متفاوت بودن در هنر شرط لازم است اما کافی نیست. کافی است که ما به زمانه متفاوت و جوهره خودمان که در عین حالی که با انگشت متفاوت است، رجوع کنیم . کافی است که کاری را که حس می کنیم درست است، انجام دهیم، آن کار طبیعتا متفاوت خواهد بود . چرا که ما زاییده زمانه و شرایط متفاوت هستیم ولی من اعتقاد ندارم که با نیت اینکه یک کار متفاوت انجام بدهیم به هنری متفاوت روی آوریم . چون در آن صورت کار ممکن است متفاوت باشد، اما لزوما آن جذابیت و گیرایی را نخواهد داشت .

درباره وارد کردن هنر به یک وب سایت یا دنیای مجازی گفتید؛ ارتباط تنگاتنگ هنر با دنیای مجازی برای توسعه مخاطب ، آیا این خطر را برای هنر به وجود نمی آورد که به هنری فانتزی و دم دستی نزدیک شویم ؟

این یک اصل است که همیشه ما در قبال چیزهایی که به دست می آوریم ، چیزهایی را از دست می دهیم . هر خطری احتمال دارد که هنر را تهدید کند اما دغدغه خود من در گذشته و حال ، رسیدن به هنری بوده که مثل خیلی از هنرهای کهن که فکر می کنم در زمانه خودشان همان طور که برای آدم های عامی مهم بوده برای آدم های خاص نیز اهمیت داشته است و هنوز هم بعد از چند سال حرف برای گفتن دارد.

همیشه دغدغه ام این بود که می شود هنری را خلق کرد که در عین حالی که ساده و قابل فهم است ، بتواند چیزهای دیگری هم در لایه های زیرینش داشته باشد. برای من مهم بود که هنری را که خلق می کنم، هم بشود خیلی ساده دید و هم خیلی پیچیده . دغدغه ام این بوده که چگونه یک هنر بسیار بومی و عامیانه را روشنفکرانه و خاص کنم یا به مسائل خاص ، چگونه بومی و عامیانه و قابل فهم بپردازم.

اگر در هنر فقط خاستگاه عامه پسندی را در نظر بگیریم ، یک نتیجه اش ممکن است ابتذال باشد اما به عقیده من باز آن نباید شرایط غایی هنر باشد که بگوییم تنها وظیفه هنر این است که خلق شود و کاری از پیش ببرد. در عین حالی که من به عنوان یک هنرمند ترجیح می دهم خیلی چیزها را بروز بدهم، خیلی از چیزها را هم ترجیح می دهم خصوصی و درونی باقی بماند.

به اعتقاد من نوع رشد رسانه های جدید به گونه ای است که در آینده ای نزدیک آدم ها مجال زیادی برای آن روابط سنتی نخواهند داشت. حضور ابزار جدید ، مسائل جدید می آورد و گاهی اوقات حضور مسائل جدید فقط با یک هنر جدید قابل بازگو کردن است . در عین حال برای من آن شق کهنش محترم بوده است . می خواهم هنرم یک طول موجی داشته باشد که از همان لایه های کهن تا جدید را از منظر فناوری در برگیرد. اما آنچه که در فضای مجازی بازگو می کنم، به نوعی دیگر قابل بازگو کردن نیست و ضرورت دارد که در آن فضا پیش بیاید.

به جز طرح دست ، ماهی و طرح هایی از این قبیل ، هرگز نخواسته اید طرح های انتزاعی را روی سنگ حجاری کنید. طرح هایی که خودشان در زمان حال نیز ظرفیت این را داشته باشند که معانی مختلفی را به ذهن بیاورند.

یک دوره ای کار کردم ، البته آن دوره را تحت تاثیر سنگ قبرها بودم. نقش هایی شبیه شانه یا کوبه در ، در سنگ قبرها بودند که آن نقش ها به گونه ای ممزوج شدند، چند نقش ساده بود که یک دوره ای را بصورت کارگاهی روی طرح های انتزاعی کار کردم و مجموعه ای را جمع آوری کردم . یک تعدادی از نقش های انتزاعی هم در جزیره قشم رو به روی قلعه پرتغالی ها حجاری کرده ام و یک کار هم در آلمان انجام دادم که روی یک تخته سنگ بزرگ از آدم هایی که از ملیت های مختلف در خوابگاهی که بودم جمع آمده بودند، نشانی از هر کدام از آن ملیت ها را بر سنگ حجاری کنم ؛ مثلا صلیب بود، یک نقش ئینگ یانگ بود و به نوعی مجموعه ای از تمدن های کهن را در آنجا حجاری کردم.

در پروژه دیگری نیز که در خیابان ولی عصر داشتم ، تحت تاثیر نقش های گلیم ، طرح هایی را بر سنگفرش خیابان حجاری کردم. به این نیت که حتی اگر روزی آن گلیم فروش ها نبودند یاد و خاطره شان در سنگفرش خیابان حک شده باشد.

بعد اجتماعی که هنر شما دارد، جذاب است . اینکه به میان مردم می روید و اثری خلق می کنید و به نوعی محیط را تحت تاثیر قرار می دهید. آیا فکر می کنید این تجربه ای که شما داشتید، نتیجه خوبی داشته و فکر می کنید امکان دارد مثل گذشته مثل زمان پدران ما ، هنر باز هم در دل جامعه جاری شود.

نمی دانم سرانجام به کجا می رسیم ، چون در این روند من تنها جزئی از یک کلم . چون هنرمندانی که مخاطب رادرگیر کنند و در روند کارشان بخشی از ایجاد کننده اثر همان مخاطبان باشند، کم نیستند. اما چیزی که برایم جالب است ، این است که گاهی وقت ها آن تجربه اجتماعی برای من جذاب تر از خود هنر می شود، من برای اینکه یک جامعه ای را بفهمم یا زوایای پیچیده آدمی را درک کنم هنری را اجرا می کنم. الزاما نتیجه اثر چیز ارزشمندی نیست ، اما تجربه ای که به دست می آید ارزشمند است . یعنی این گونه زندگی می کنم و زندگی کردن ارزشمندتر از شیئیت خود هنر است . یعنی آن روند و فرآیند، ارزشمندتر از نتیجه اثر است. آن است که اذهان را معطوف می کند و همان قصد دسترسی به آن است که بقای هنر را ضمانت می کند. اگر طی یک روند چیز ارزشمندی به وجود بیاید و ما ندانیم که از چه روندی به دست آمده ، آن چیز ، چیز ارزشمندی نیست، مثلا درباره یک پاسخ کاملا درست اینکه چگونه به این پاسخ رسیدی و از چه مسیری عبور کردی ، جذاب تر از خود پاسخ است .

برای مخاطب فکر می کنید این گونه است ؟

حداقل برای خود هنرمند این طوری است . برای خود هنرمند که بتواند درک بهتری از هستی و پیرامونش داشته باشد و برای اینکه بتواند پنجره ای باز کند، نیازمند آن درک عمیق است . من این تعامل با مخاطب را در هنر جدید دوست دارم . اینکه یکجانبه چیزی به مخاطب تحمیل نشود و داد و ستد نباید پایان هنر را در همان کارگاه در ذهنمان ببندیم و در کارگاه تکلیفش را مشخص کنیم و اجازه بدهیم که شرایط آن را به وجود بیاورد.

به اعتقاد من ، برای تعامل بهتر است نیات کلی داشته باشیم و به جزئیاتش طی آن روند در محیط برسیم . این روند قابل احترام است .

درباره هنر محیطی فکر می کنید در کشور ما این هنر جایگاه هنری خودش را می تواند بیابد؟

در انگلستان در دانشکده ای درس خواندم که نامش بود، یعنی ساختن محیط. هنر محیطی الزما در آن شاخه قرار نمی گیرد چون آن شکلی است که مثل معماری ایستا و ثابت است و طراحی می شود که باقی بماند، اما هنرهای محیطی عمدتا میرا هستند؛ منهای کار من که میرا بودن را به چالش می کشد.

اما در نهایت هنرمند محیطی مجبور است که با همفکری و مشارکت با عوامل دیگر کار کند و چندان یک تنه کاری را پیش نمی برد.

آینده هنر محیطی را در ایران چه طور ارزیابی می کنید ؟ اگر چه این سوال کلی است ، اما می خواهم از منظر خودتان بگویید با توجه به تلاش هایی که می کنید که در زمینه هنر محیطی کاملا فردی است، آیا می توانیم هنر محیطی را در ایران جا بیندازیم ؟

نباید سوال کنیم که می توانیم هنر محیطی را جا بیندازیم . فکر می کنم شرایطی که پیش روی ماست ، ما را ناگزیر می کند که به این مسائل حساس باشیم . ما کشور بزرگی داریم با تنوع اقلیمی ، جغرافیایی و فرهنگی . یعنی از معدود کشورهایی هستیم که از جنگل انبوه داریم تا کویر برهوت تا کوه های مرتفع تا زمین های تخت و همواره و اختلاف دما، فرهنگ و گویش در عین حالی که زیر یک چترند اما در گوشه و کنار ایران خیلی متفاوت هستند. این مساله برای کسی  که کار هنر محیطی در ایران انجام می دهد ، موهبتی است . از نظر شفافیت مفاهیم و فرهنگ ما کسی که کار هنر محیطی در ایران زندگی می کند ، می تواند همزمان در تمام کشورهای همسایه اش هم زندگی کند اما هیچ یک از کشورهای همسایه ما این ویژگی را ندارند؛ یعنی ما کرد داریم ، ترک و عرب و ترکمن داریم که هر کدام با کشورهای مجاورشان همسو هستند اما در همان کشور مجاور ، فقط یکی از این نژادها دیده می شود. این تنوع اقلیمی و فرهنگی همیشه جالب بوده و با توجه به اینکه ما با شتاب داریم از آن دوره عرضه خدمات ، کالا و فرآورده ها به شکل سنتی دور می شویم و به سمت بسته بندی های صنعتی و آن نوع صنعتی شدن که ضایعات و بحران های خاص خودش را دارد، نزدیک می شویم . الان اگر چه این بحران صنعتی شدن احساس می شود، اما متاسفانه دست اندکاران مسوول این ضرورت را که بخواهند از نظر فرهنگی یا هنری جامعه را ارتقا دهند، احساس نکرده اند.

صرفا فکر می کنند اینکه به ماشین ها بگویند حتما باید معاینه فنی شوند یا یک کارخانه را بخوابانند و یک کارخانه را باز کنند، محیط تمیز می شود. در حالی که اگر بخواهند محیط تمیز شود اول باید ذهن آدم ها تمیز باشد یعنی خود آن آدم ها پاسبان و نگهبان تمیزی باشند تا اینکه به خاطر یک جریمه بخواهند دود اگزوزشان را کم کنند . الان خیلی از قوانین ناقص است یا اجرا نمی شود. مثلا در روستای پلور که من زندگی می کنم ، قوانینی وجود دارد که تا مقداری از رودخانه جزو اموال عمومی است اما بسیاری تا مرز وسط رودخانه زمین شان را توسعه داده و ضایعات و زباله های صنعتی و خانگی را در رودخانه تخلیه می کنند. اینها نشان می دهد که یک نوع نا آگاهی هست و زمانی که این دردش به جامعه برسد، تبدیل به یک بحران می شود و همه متوجه اش می شوند و هنر می تواند با زبان لطیفی ، زمینه ساز درک این نوع مفاهیم شود و به نوعی روی این قضیه کار کند.

هنر حجاری روی سنگ که شما انجام می دهید، هنری مردمی است . کاری که شما می کنید آیا وارد کردن هنر به دنیای ساده آدم هاست یا برعکس فقط می خواهید چهره واقعی بعضی از چیزها را به آنها نشان دهید؟

در همه زمان های کاری ام این گونه نبوده است که با این هدف کار را آغاز کنم که مردم را به دنیای هنر وارد کنم . در چند حوزه این ضرورت پیش آمده ، حتی همان حجاری هایی که روی بستر رودخانه بود، با ذهنیت هایی خصوصی و روشنفکرانه شروع شد ولی به خاطر ضایعات و تخریب هایی که صورت گرفت، به ناگزیر درگیر مسائل اجتماعی و مردمی شدم ولی مردمی ترین شکل ارتباط اجتماعی را یکی در خیابان ولی عصر و حجاری هایی که بر سنگفرش آنجا داشتم ، تجربه کردم و یکی در همان کارهایی که به شکل ویدیوآرت راجع به برخی مفاهیمی که به شکل بومی هستند ، در شبکه اینترنت کار کردم ، یعنی در فضای چت روم یا اتاق گفت گو. وقتی وسط خیابان بنشینی و حجاری کنی ، ناگزیری که با مردم تعامل داشته باشی ، پاسخگو باشی ، توضیح دهی و نظراتشان را بشنوی و در واقع دخالت آنها را بپذیری . این شکل آخر یک نوع ویژگی داشت که در کارهای آغازین کار نقاشی ام در اوایل انقلاب داشتم ، آن حساسیت اجتماعی یا اهمیت دادن به آرای مردم و با مردم سخن گفتن در آن دوره ها مهم بود اما فضای دانشکده های هنری و آموزشی ویژگی مردمی شدن را از نسل ما گرفت ولی اخیرا برایم جذاب شده که ضمن حفظ آن لایه های قابل بسط و توسعه که می تواند کار را پیچیده کند، چگونه می توانم هنر را در لایه ای صادر کنم که هنر حضور منطقی داشته باشد ولی فکر می کنم هنر من مثل منش زندگی من است . چون بخشی از زندگی من در روستاست و با مردم عامی و چوپان و کشاورز و کسبه روستایی سر و کار  دارم و از آن سو بخشی را هم در جلسات دانشگاهی و محافل هنری و روشنفکرانه می گذرانم ، در واقع در مقابل هر دوی اینها پاسخگو هستم و این تنوع را خیلی دوست دارم.

7-1-همشهری محله دوشنبه 18 اردیبهشت ماه 1385 شماره 105

چرا دوچرخه؟  

کار من با جریانی که به آن ” جهت سبز” می گویند،همسو است .

 کار کردن در محیط و مقابل چشم مردمی که از کنارتان در می شوند چه حس وحالی دارد؟

 من پیش از این هم در محیط شهری ایران کار کرده بودم ولی نه با این استمرار زمانی . تعامل ، طرز تلقی از کار و پرسش هایی که مردم از من دارند ، برایم جالب است . بیشتر لباس کار می پوشم و روی زمین می نشینم .

به همین دلیل مردم مرا با کارگرهایی که کمی بالاتر و پایین تر مشغول کار هستند، یکی می دانند. اغلب سوال می کنند که بابت اینها دانه ای پول می گیری یا روزمزد؟ یک بار هم آقایی از من پرسید این کار را از کی یاد گرفتی ؟ گفتم خودم یاد گرفتم. از آنجایی که مرا نمی شناخت به من توصیه می کرد که برو دانشگاه و کار را از اصول یاد بگیر. دیدن این عکس العمل ها برایم جالب و خوشایند است ؛ اینکه با مدرک دکتری در حالی که در دانشگاه تدریس می کنم، ظاهرم جوری باشد که آنها احساس کنند من کارگر هستم. جالب است . از اینکه توانستم در جلد چنین شخصیتی بروم، احساس رضایت می کنم. پیرمردی که کارگر شهرداری است ، هر روز این مسیر را جارو می زند و من – نشسته – می توانم او را از پایین نگاه کنم. در واقع از اینکه بتوانم این قدر در دل زندگی مردم فرو بروم، خوشحال هستم.

7-2-روزنامه حیات نو: فرهنگ و اندیشه شنبه 20 ابان ماه 1385 شماره 1059

چه قدر اهمیت دارد برایتان که اثرتان نشان دهد یک هنرمند ایرانی آن را خلق کرده است .

فکر می کنم به شکل طبیعی این اتفاق می افتد. زمانی که ما تصمیم می گیریم ایرانی شویم خیلی خطرناک می شود. هنر باید مثل زندگی باشد. از زندگی چیزی را که فکر می کنم درست بوده و متناسب با زمانه است انجام می دهم.

حالا دیگر برایم فقط ایرانی بودن مهم نیست . حالا می خواهم متعلق به کره زمین باشم و مال این زمانه .

حتی مهمتر از ایرانی بودن، برایم این است که اجدادم کجا زندگی می کرده اند.

حتی عشایر بودن اجدادم ، ییلاق و قشلاق کردنشان در من هست ، اما بهتر است خودمان را عقلانی به آن مقید نکنیم و بگذاریم طبیعی اتفاق بیفتد.

بحث «ماندگاری» هنر چقدر اهمیت دارد؟ و دیده شدنش به ویژه هنر محیطی که به معنای معمول هنر نیست. آیا صرف عرضه هنر با رسانه ای مثل عکس یا فیلم ، آن ارزش را برای هنر به همراه دارد؟ به همان اندازه که خود یک اثر هنری می تواند ارزشمند باشد؟

این ذهنیت غلطی است که ما نقاش ها پیدا کرده ایم . ما بسیاری از هنرها را داریم که هنر جدید همسان با آنهاست . معمولا پذیرفته بودیم نقاشی یا مجسمه سازی یک اثر هنری ارزشمند است چرا که قابل خرید و فروش است . اما این ارزشمند بودنش به عنوان یک کالا آنقدر اهمیت پیدا کرد که نقاشی رسالت اولیه اش را از دست داده است .

اگر چه این شکل حمله آگاهانه به هنر جدید که آن را میرا می دانند، درست نیست. هنر می تواند جدید باشد اما از هنرهایی که ظاهر مانا هستند، ماناتر هم باشد. برای من هنری ماناست که حیات و رشدش را به صورت واقعی داشته باشد. اینکه یک تابلوی نقاشی را یک جمع خاص ببیند، نقد کنند و خرید و فروش کنند هم نوعی میزان بودن اثر است . چرا که متعلق به آن جمع می شود و مخاطب گسترده ای که هنر در دوران کهن داشته را از دست داده است.

مثلا ما امروزه موسیقی را ضبط می کنیم اما آیا می توانیم بگوییم اصل اثر برتر از مستندات است ؟

ثبت رسانه ای وانتقال سینه به سینه یک اثر موسیقی است که به آن بها می دهد. همین مثال را می توان در مقایسه تئاتر و سینما بزنیم . آیا می توان گفت تئاتر همیشه خلاق تر از سینماست .

می خواهید بگویید این ارزش ها را ما به اثر داده ایم و آن را مانا کرده ایم و اینها ارزش های واقعی نیستند؟ بله ، اما مهم تر از آن نیازهای زمانه خیلی مهم است . هنر جدید را در قیاس با هنر گذشته نقد می کنند. ارزش های هنر گذشته پا برجاست مسئله تقلید نکردن عینی از آن هنر گذشته پابرجاست مسئله تقلید نکردن عینی از آن هنر است . اما ارزش همیشه به کالا بودن یک هنر نیست . در فرهنگ ما یک شخصی هست به اسم « فرهاد » که برای معشوق در کوه بیستون چه ها که نکرده است . من که معلم تاریخ هنرم تا به حال اثرش را ندیده ام . اما تریف ادبی تمثیلی از فرهاد است که برای مردم جذاب است . کافی است که یک نفر در آینده بگوید فلان کس در فلان روستا یک ماهی را به یک صخره نقش کرده است.

سئوال آخرم را مربوط می کنم به بحث حمایت از نهادهای فرهنگی ، جه قدر در داخل حمایت می شوید و چه قدر در خارج از کشور و اصلا چه نوع حمایتی را می خواهید که به شما عرضه نشده است؟

عمده سوء تفاهم در جامعه این است که در مدیریت قبلی و فعلی مرکز هنرهای تجسمی فکر می کنند به نادعلیات امتیاز ویژه ای داده شده است که به فستیوال ها و برنامه هایی که در کشورهای دیگر برگزار می شود فرستاده می شود. رفتن و آمدن خیلی ها به گالری من متکی به چیزی نیست که بگویم در مرکز موزه هنرهای معاصر عده ای نشسته اند که مرا پرتاب کنند به آنجاها یا افرادی را از آنجا به منزل من بیاورند!

نمی خواهم بگویم حمایت در حد معنوی و تشویقی یا ارسال یک هنرمند به کشورهای دیگر توسط نهادهای فرهنگی کشور ما صفر بوده است . بزرگ ترین افتخار و امتیازی که به من داده شد این بود که برای بی نیال و نیز کار مرا انتخاب کردند و با حمایت آنها من به این بی نیال رفتم .

شاید می توان گفت این بی نیال تعیین کننده بود اما می توانست نشان دهد آیا من لایق هستم از آن سکو استفاده کنم یا نه . خیلی ها از حمایت ها هم به منظور هنر نبوده مثلا به عنوان هیئت علمی به خاطر مقاله ای که ارائه کرده بود به کنفرانسی می رفتم اما در کنارش کار خودم را هم می کردم. در واقع حمایت شده ام اما حمایتش شفاف نبوده است . برای کارهایی که در طبیعت ایران کرده ام و چند هزار کار است حتی یک ریال دریافت نکرده ام . در قیاس با کشورهای دیگر تقریبا به بهانه های مختلف 90 درصد کارهایم تخریب شده اند که بیشتر ناشی از جهل بوده چون جدی تلقی نشده است .

آثار او اغلب نمادین ، اما در عین حال با طبیعت منطبق و بیان گر پیوند میان دنیای طبیعی و انسان هستند.

علاوه بر این ، دیگر نمادهایش مبین زبانی معاصرند که برخاسته از فن آوری های جدید هستند.

7-3-کار گزاران:   ادب و هنر             بنجشنبه 11 خرداد 1385  سال اول شماره 30

چرا سنگ ؟

برای جاودانه کردن خاطره ها، تنها می توان از عناصری استفاده کرد که مانا باشد و سنگ در این میان شاید تنها عنصر مانا و با دوام طبیعت است آنقدر سنگ ها را به هم می ساید تا لطیف شوند تا بتواند لطیف ترین نقش را روی سخت ترین عنصر هستی خلق کند.

در مورد پلور؟

پلور که مرکز بین المللی پردیس در آن قرار دارد، برای او یادآور سیمرغ، اژدها، ضحاک و فریدون بود. در اینجا کوه ها از دل آب برآمدند و زندگی از همین جا آغاز شد و به صور اینکه پایان هم می تواند اینجا باشد.

اولین نقش ؟

« بز» اولین نقشی بود که روی سنگ خلق کرد؛ شاید خاطره تاریخی اش بود اما بعدها با نقش های مادر و بچه برای بیان باروری زایش و آفرینش که پیش از این به شکل فضا سازی دوبعدی نقاشی شده بود.

یک فیلسوف آلمانی می گوید: « ماهی ای که در جهت آب شنا می کند ، مرده است .»

چرا دست ؟

شاید چون دست اولین وسیله ارتباطی انسان با محیط بود. انسان دستش را به محیط زد و لمس کرد و بعدها دست خود را در غار دید. در واقع انسان اگر کفش هم نداشت، راه رفت و ردپایش بر روی زمین ماند و حالا من با این دست و پا هرجای دنیا که می روم، می خواهم بگویم که من انسان ، اینجا بودم و حضور داشتم زیرا ممکن است این انسانیت با روند کنونی آلودگی های سیاسی ، فرهنگی و محیطی جهان در آتیه وجود نداشته باشد . این هشدارها و گوشزدها باید به کار گرفته شود.

انسان ها همیشه به دنبال این بوده اند که چیزی را از خاک درآورند و به نام خودشان ثبت کنند، اما من بالعکس ؛ از هنر نقش ها و نشانه ها و مفاهیم گذشته تاثیر می گیرم ، زیرا قرار است در آینده به آنها رجوع شود و زمانی که در آینده به آنها رجوع می شود، مربوط به گذشته اند و حال که روی آنها کار می شود ، مربوط به آینده . دوست دارم با این کار زمان گذشته را به آینده و آینده را به گذشته ای که در آن بودم ببرم و همین باعث شد نمایشگاهی از هزاه های بعدی ترتیب دهم و مجموعه حجاری هایم را در طبیعت چال کنم و از آنها عکس بگیریم و با یک کروکی نشانی دهم.

یونسکو در سال 1991 میلادی معبد « کائون » را به عنوان یک میراث جهانی معرفی کرده است . دانشگاه « ماکواری » استرالیا که برای پژوهش در ارتباط با این معبد نیم میلیون دلار هزینه کرد، اکنون در پایگاه خبری خود با اشاره به تحقیقات این دانشگاه در ارتباط با مانی ، او را یک هنرمند عراقی معرفی می کند. این اشتباه ناشی از آنست که گویا مانی در بابل متولد شده است . اما از جانب مادر اشکانی است ؛ اما نکته مهمتر آنست که در دوره ساسانی اصولا کشوری به نام عراق وجود نداشته و بیش از هزار سال در دوره های هخامنشی ، پارتی و ساسانی قلمرو ایران به وسعت کرانه هند تا شمال آفریقا بوده است.

7-4-هم میهن سال1386شماره 195

حضور رایس در نمایشگاه هنرمندان ایرانی در امریکا

نمایشگاهتان در آمریکا با حواشی همراه بود، که حضور رایس در مراسم گشایش نمایشگاه مهمترین آن بود. تحلیل شما چیست ؟

شاید ما هنرمندان موجودات خیلی پیچیده ای نباشیم . شاید هم ترجیح می دهیم که نباشیم ؛ شاید هم ترجیح می دهیم که نباشیم ؛ چون با تصویر سرو کار داریم. ما سعی می کنیم لایه های رویی را ببینیم و البته درست ببینیم . به عنوان هنرمند چندان تجربه ای در تحلیل سیاسی ندارم. نمی خواهم ادعا کنم هنر با سیاست بی رابطه است و اثر هنر هیچ ربطی به سیاست بی رابطه است و اثر هنری هیچ ربطی به سیاست ندارد. بسیاری از حرکت ها و آثار هنری وجه سیاسی نیز دارند، اما به نظر من ، نازل ترین لایه اثر هنری یا حرکت هنری وجه سیاسی آن است . سیاستمداران سعی می کنند از هنر و هنرمند در جهت اهداف خودشان استفاده کنند. هنرمندان نیز سعی می کنند کار خودشان را انجام دهند. آرامش ما ناشی از این است که دقیقا نمی دانیم در پس این پرده سیاه چه خبر است . بی تردید، حضور خانم رایس در نمایشگاه با انگیزه سیاسی همراه بوده است ، اما هنرمندان شرکت کننده تمایل نداشتند وارد این بازی سیاسی شوند. بخش وسیعی از اخبار در رسانه های غرب به عدم تمایل هنرمندان به سیاسی شدن نمایشگاه اختصاص داشت. از دید من ، ما با سیاستمدارها همتا و هم جنس نیستم. از این رو بهتر است کبوتر با کبوتر باشد، هنرمند با هنر و سیاستمدار با سیاستمدار . حضور هنرمندان در این نمایشگاه با انگیزه و پیش فرض فرهنگی بود. هدف این بود که در چارچوب یک فعالیت فرهنگی – هنری ارزش فرهنگی جامعه خودمان را به جامعه آمریکایی نشان دهیم.

آیا حضور خانم رایس از قبل اعلام شده بود؟ آیا این حضور از بار هنری و فرهنگی آن نمایشگاه کم نمی کند و آن را به سمت سیاسی بودن نمی برد؟

دعوتنامه رسمی نمایشگاه که ما در ایران دریافت کردیم بر فرهنگی بودن این نمایشگاه تاکید داشت. کاتالوگ رسمی نمایشگاه نیز ادعا را تایید می کند که نوع انتخاب و دیدی که نسبت به فرهنگ و هنر ایرانی وجود دارد مثبت است . هیچ مقدمه سیاسی در آن نیست بلکه اشعاری از رومی زینت بخش آن است. از طرفی مرکز بین المللی مریدین به عنوان یک مرکز غیر دولتی شناخته شده . در سایت رسمی این مرکز اهداف فرهنگی ترسیم شده . این مرکز، چندین سال قبل نیز هنر معاصر ایران معرفی می کرد. آن نمایشگاه هنرمندان معتبر و موجهی از کشورمان را با انگیزه فرهنگی با خود همراه داشت. دفتر نمایندگی ایران در واشنگتن و دست اندر کاران فرهنگی ایران در نیویورک ، نیز سابقه فرهنگی و بسیار مثبتی از مرکز «مریدین» بازگو می کردند. با توجه به دلایل بالا حضور خانم « رایس » قابل تصور نبود. یکی دو روز قبل از نمایشگاه زمانی که ما در واشنگتن بودیم اعلام شد که خانم رایس در زمینه موسیقی کار می کند و به هنر علاقه دارد و تمایل ایشان به حضور در این نمایشگاه اعلام شد. پیشنهاد اصلی عکس دسته جمعی با همه هنرمندان بود. عملا چنین عکسی با جمع هنرمندان گرفته نشد. عکس موجود هنرمندان را در فضای نمایشگاه و در کنار آثار نشان      می هند.

حضور خانم رایس و رسانه های همراه ، چند ساعت قبل از افتتاحیه رسمی و در مدت زمانی کمتر از نیم ساعت انجام شد . از دید من سیاسی شدن نمایشگاه تنها وجهی است که خارج از حوزه مورد علاقه هنرمندان بوده و چیزی از جنبه هنری و فرهنگی نمایشگاه کم نمی کند. خانم رایس در نمایشگاه از تمدن، فرهنگ و هنر ایران تمجید کرده است . آیا تعریف ایشان می تواند چیزی از تعالی فرهنگ ما کم کند؟ بار فرهنگی نمایشگاه در دو سال آینده در ایالت های مختلف به نمایش در خواهد آمد،در این مدت صاحبنظران،اندیشمندان، هنرمندان و هنر دوستان بسیاری این آثار را خواهند دید و به واسطه این آثار با فرهنگ و هنر هنرمندان جوان ایرانی آشنا خواهند شد.

آیا برای گرفتن عکس اجباری وجود داشت ؟ عکس العمل مسئولان ما چه بود؟

در کانزاس میسوری در دو پارک کار کردم که ابتدا همان چهره های سرخپوست ها بود بر سنگ های قرمز شکسته شده . این سنگ ها در چمن پارک از چند روز پیش به همین منظور نصب شده بود. بعد از چند روز اجرا ترجیحا آنها را در دل زمین در همان پارک ها پنهان کردم که در دو مکان این سنگ ها دفن شد. این آثار اشاره به قومی هستند که تاریخشان نادیده گرفته شده است و زخمی چند صد ساله در چهره ها دیده می شود. همین داستان در سنتافه نیز تکرار شد. یکی از آثارم را به ویکتور مونتویا رهبر و شهردار سرخ پوستان ساندیا پوئبلو دادم . ایناثر هدیه ای بود به سرخپوستان امریکا. یکی از هنرمندان حاضر گفت دوستی ما سرخپوستان و شما ایرانی ها بر سنگ ثبت شد. در نیومکزیکو یک فیلمساز حرفه ای به نام باب دمبوسکی مرا همراهی می کرد و روند شکل گیری آثارم را تصویر برداری می کرد. در پایان تعدادی حجاری در باغ مرکز بین المللی مریدین انجام شد که یکی از آنها رد پاینم را نشان می دهد.

نیویورک را در حال حاضر به عنوان مهمترین مرکز هنر جدید در دنیا می شناسند. بسیاری از هنرمندان هنر جدید هم معمولا در نیویورک زندگی می کنند. دیدارهایی هم با این افراد داشتید؟

قاعدتا به خاطر رشد رسانه ها و اینترنت شاید بتوان گفت نیویورک تنها قطب مهم هنر پیشرو نیست. در گوشه و کنار دنیا حرکت های بسیاری به صورت موازی وجود دارد. در این سفر امکانی فراهم شده بود که از مجموعه نگار خانه ها و گالری های جنوب نیویورک دیدن کنیم.

هنرمندان دنیا را می شود دید. آنجا موفق به دیدن اندی گلدزورسی یکی از شناخته شده ترین هنرمندان هنر محیطی شدم . نمایشگاه داشت و در محل نمایشگاه دو ساعتی با هم حرف زدیم. او در چارچوب هنری فعالیت می کند که کارهای من نیز در آن حوزه قرار می گیرد. در یک سری از کتاب های هنری مثل کتاب هنر فردا ادوارد لوسی اسمیت، حجاری ماهی من در کنار کاراو که با گل نقش انتزاعی مار ساخته منتشر شده است. هدایایی به اندی دادم. اندی به من گفت « کارت به دلم نشست» . بسیار خوشحالم که با اندی عکس یادگاری گرفتم. موضوع دیگر دیدار آقای رابرت سی مورگان بود که مورخ برجسته تاریخ هنر معاصر است .

برای نقاش شدن یک پیش زمینه تمرینی لازم است که معمولا به استعداد و استمرار و خیلی چیزهای دیگر بستگی دارد. اما درباره کارهایی که شما می کنید این امکان هست که یک آدم ادعا کند من هم می توانم کارهایی را که نادعلیان می کند انجام دهم. یک سری ابزار می خواهد و توانایی کمی برای طراحی . می خواهم بگویید چه چیزی باعث می شود شما به عنوان یک هنرمند محیطی شناخته شوید و یک هنرمند عادی با تعریفی که گفتم ، نه ؟

هنر امروز فقط متکی به مهارت های هنری یا زیبایی شناسی نیست . ابعاد متفاوتی وجود دارد که با در نظر گرفتن آنها این ادعا غیر منطقی خواهد بود. در هنر معاصر فقط توانایی در انجام یا به عبارت دیگر تکرار یک چیز کفایت نمی کند. آثار آقای اندی گلدزورسی که کتاب های متعددی از کارهای محیطی اش در طبیعت چاپ شده ، به ظاهر کارهایش پیش پا افتاده به نظر می رسد. او معمولا برگ های رنگین یا سنگ ها را با نظم تقریبا هندسی به شکل دایرها حلزونی کنار هم می چیند.

یک اثر و عمل که انجام آن ساده است ، نمی تواند به تنهایی محک قضاوتمان قرار بگیرد. آثار یک هنرمند سلسله وار به هم مرتبط هستند و نگرش جهان بینی و افق دیدی که در پس آنها وجود دارد اهمیت دارد. اعتبار چگونه دست یافتن به یک سخن یا هنر، از توانایی بازگو کردن یا تکرار آنها مهمتر است . در کارهای من منهای ماهی ها که ساده اند ، گاهی الهه هایی را روی صخره ها حجاری می کنم که اگر کسی بخواهد آنها را مثل من در یک ساختار دو بعدی روی صخره ها تجسم و کار کند دست کم باید هفت ، هشت سال طراحی و تمرین کند. من چنین تجربه ای را داشتم . ماجرا به این سادگی نیست که از دور دیده می شود.

ماهی ها فقط نشانه های بروز و تجلی یک نوع زندگی هستند. در حال حاضر چیزی که برای من مهم است روند است نه ماده . سرانجام متعالی هنر، توانایی فنی در انجام یک کار نیست.

شاید استمرار و اصرار شما در این شیوه کار باعث می شود کار به اسم شما ثبت شود. فکر می کنید چه چیزی به کار اعتبار می بخشد؟

بسیاری از دوستانم می گویند وقتی سنگ یا ماهی یا آب را می بینیم به یاد تو می افتیم، اما مهم نیست هزاران نفر قبل از من روی سنگ حجاری کرده اند.همواره این سوال را از خود داشته ام و سال قبل زمانی که برای انجام کار محیطی به ایتالیا – سرزمین میکل آنژ ( جایی در نزدیکی فلورانس ) – دعوت شدم این سوال دوباره در ذهنم نقش بست . آیا مجسمه سازی بهتر از من در ایتالیا نبود؟ آیا کس دیگری نبود آنجا که با سنگ کا کند؟ چون مکان طبیعی که قرار بود کار کنم جایی بود که سنگ های آثار میکل آنژ از حوالی آنجا استخراج شده و این هنرمند بزرگ آنجا کار کرده است . آیا من به لحاظ توانایی فنی در بازنمایی کالبد انسان هم سنگ میکل آنژ هستم ؟ قطعا این نیست. هنرمندان بسیاری در ایتالیا هستند که داوود میکل آنژ را عینا با سنگ می سازند. انها گاهی کارهای او را از خود او بهتر تقلید می کنند. ولی آنها هیچ وقت کارشان اعتبار ندارد و هنر این نیست که حجم و آناتومی را عین طبیعت گرایی میکل آنژ دوباره بسازیم. دست اندر کاران نهادی که مرا دعوت کرده بود چنین نیتی در سر نداشتند.

بی پیرایه بودن و رفتن به سمت بدویت نیاتی نهفته است که این نیات در عین اینکه کار را خیلی ساده می کنند معنای آن را هم شکل می دهند. زمانی که کار را بی پیرایه و ساده انجام می دهم ارزش های طبیعت محفوظ می ماند. قصد ، غلبه طبیعت نیست بلکه با آن یکی شدن است . این رویکردی متفاوت از عصر رنسانس و شاید نیاز زمانه ماست .

یعنی می خواهید ادعا کنید که کارتان کامل کردن آن طبیعت است ؟

کامل کردن نیست . دخالت کمتر داشتن و تغییر بنیادی ندادن طبیعت ، بیشتر یکی شدن ، همگام بودن و همسان شدن است .

شما در همه دنیا می گردید. ماهی هایتان را در رودخانه ها می اندازید. چیزهایی را دفن می کنید یا روی صخره ها حجاری می کنید . این نوعی از تمایل به ماندگار شدن و دیده شدن در همه دنیاست ؟

اگر چه نیت اصلی فرهنگی و زیست محیطی است ، اما ترویج آن در دنیا می تواند ارزش یا انگیزه دیگری نیز داشته باشد . این وظیفه است که ما از حیث فرهنگی کشورمان دفاع کنیم . من در کشوری به اسم ایران زندگی می کنم که رسانه های دنیا روزی چند خبر منفی راجع به مسائل هسته ای ، زن یا خیلی چیزهای دیگر منتشر می کنند. عموما به دلیل سیاسی تصویری نادرست از کشورمان ترسیم می شود. به رغم اینکه ممکن است خیلی از چیزهایی که آنها منتقل می کنند صحت نداشته باشد، اما تصویری که در اذهان عمومی مردم دنیا می گذارد تصویر سیاهی از ایران است . ارائه این آثار نشان دادن افقی متفاوت است با ترسیم اله ها مقام زن و آب را در فرهنگ کشورم یادآور می شوم. می خواهم ماهی های ایرانی را به بشریت ارزانی کنم . این مهم است که من از جویبارهای دهکده خودم شروع کرده بودم، حالا می خواهم ماهی هایم در اقیانوس دهکده جهانی شنا کنند. کهن الگوهای آن ماهی ها اینجا هستند.

فکر می کنید تا کی این امکان برای شما هست که ماهی در رودخانه ها بیندازید و روی صخره ها حجاری کنید؟ کی برای شمااین کار تمام می شود؟

در حال حاضر ، نمی توانم پایانی برای آن متصور شوم . شاید بخواهم الان ماهی ها را رها کنم ، اما حالا دوستداران ماهی مرا رها نمی کنند.

دو ماه قبل به دنبال حجاری ماهی های ایرانی در آب های انگلستان رئیس جبهه سبز غرب انگلستان طی    نامه ای به من گفت : « از شما به خاطر آوردن ماهی ایرانی به آب های انگلستان تشکر می کنیم.»

دستگیری ملوان های انگلیسی در آب های خلیج فارس هم زمان شده بود. در یکی از سخنرانی هایم در دانشگاه سنترال انگلند به هنرمندان انگلیسی به کنایه یادآور شدم که شما نظامیانتان را به آب های ما آوردید و من ماهی های ایرانی را به آب های شما آوردم .

آنها ماهی می خواهند و مادامی که مردم دنیا ماهی می خواهند، باید به آنها ماهی داد. فکر می کنم بی جهت نبود که رابرت سی مورگان در نیویورک به من ماهی داد.

هنر محیطی همیشه این نگرانی را ایجاد می کند که پس تکلیف ماندگاری اثر چه می شود. شاید به دید سنتی برمی گردد که ما نسبت به هنر موزه ای داریم ، اما نقوشی که با مهرهای استوانه ای در ساحل دریا ایجاد می شود ماندگاریش در خوشبینانه ترین حالت به یک موج بستگی دارد. آیا عکس یا فیلم این قابلیت را دارد که هنر را ثبت و ارزش هنری آن را حفظ کند؟ اینکه اثر اصیل دیگر وجود ندارد نگران کننده نیست ؟

این نگرانی اصلا برای من وجود ندارد. هنرمندان محیطی هستم که تمام کارش نابود نمی شود. در کارهایم مانایی و میرایی توام هستند. دو وجهی و دو پیکر بوده ام.بخشی از هنر من با اندیشه ها و مواد و مصالح کهن سرو کار دارد و بخشی از آن خیلی امروزی است . در میان عامی ترین آدم ها کار می کنم و در جمع خواص روشنفکر ارائه می دهم. یقین دارم حجاری هایم ، خصوصا کارهایی که دفن می کنم ، از هر اثری که در موزه هاست بیشتر می مانند، اما کارهای مجازی من در اینترنت اینگونه نیست. در این حوزه میرایی را پذیرفته ام ، اما جذابیت این رسانه در آن است که می تواند زمان و مکان را بشکند. این در نوردیدن زمان و مکان را دوست دارم . ماده ، در یک اثر هنری نازلترین لایه واسطه است . نمی خواهم ماده را کاملا نفی کنم . شاید دلیل انتخاب سنگ برای من در ابتدا خیلی ذوقی بوده اما حالا برای آن دلایل عقلانی دارم؛ مانانی آن . اندیشه مانا ماده مانا را می طلبد، اما به هر حال ماده هدف نیست. به همین جهت نمی توانم از لذت دنیای مجازی چشم بپوشم. می خواهم سرمدی بودن، باقی بودن را با بی زمانی و بی مکانی دنیای مجازی توام کنم و می خواهم که کهن ترین و ازلی ترین مفاهیم را با جدیدترین رساناه ها بیان کنم و دوباره تکرار می کنم: « مادامی که مردم دنیا ماهی می خواهند باید به آنها ماهی داد.»

7-5-آینده نو  چهارشنبه 18 بهمن 1385 سال اول شماره 134

آقای نادعلیان ، می شود گفت که به رغم رعایت ویژگی زیبا شناسانه در آثارتان به پیام رسانی آنها بیشتر توجه دارید.

در کارهای مختلف این مساله متفاوت است ولی گاهی اوقات بار معنایی آن سنگین تر می شود و زیبایی شناسی آن به حداقل می رسد، ولی گاهی کارهایی دارم که بالعکس است . می شود گفت که در سال های اخیر خیلی چیزها برای زیر سوال رفته است و به رغم اینکه دوست دارم کارهایم را تبدیل به یک کالا کنم و در یک نگارخانه به نمایش بگذارم ، اما 6 – 5 سال است که فرصت این کار را ندارم به دلیل اینکه جذابیت این کالای زیبا برایم زیر سوال رفته است. چه لزومی دارد که من یکسری کالا تولید کنم و بعد دانشجوهایم بیایند کارها را ببینند و با مخاطبانی محدود صحبت کنم ،هر چند که آنها از لحاظ زیبایی شناسی ارزشمند باشند. به همین دلیل گاهی زیبایی شناسی هنر و فاخر بودن آن را به حداقل می رسانم تا آن را ببرم به یک رسانه و به گوش و چشم همه برسانم . از این نظر ما یک چیز را از دست می دهیم؛ اما در مقابل ممکن است مجاب شده باشیم که چیزهای زیادی را به دست آوردیه ایم . در عین حال اگر فضا ایجاب کند می توانم کاری انجام دهم که مبتنی بر زیبایی شناسی باشد.

شما سنگ هایی را حجاری می کنید، گاهی اوقات پشت شان امضا و نشانی تان دیده می شود و گاهی اوقات هیچ کدام از اینها وجود ندارد. این دسته دوم – که بدون اسم و آدرس هستند – اگر در جایی پیدا شوند، با توجه به اینکه اجرای شما در نگاه اول اجرایی به شدت ساده و ابتدایی به نظر می رسد، فکر می کنید برای آن یابنده ، چه تفاوتی با سنگی دیگر که یک فرد عادی – که هنرمند هم نیست – و برای تفنن روی آن را کنده کاری کرده است دارد؟

تفاوت اش در این است که من با یک ترفندهایی شمای خبرنگار را به خانه ام می کشانم و شما این را اشاعه می دهید و آن آدم معمولی هیچ وقت به این سرانجام نمی رسد. قطعا من راه حل را یاد گرفتم و زمانی که این گفت و گو منتشر شود و توسط دیگران خوانده شود، بار مفهومی آن القا می شود. ولی نکته دیگری که جالب است این است که اگر هم روزی این اتفاق نیفتد به نظر من زیاد مهم نیست . چون من گستره تاریخ هنر را نگاه می کنم، می بینم وقتی اسم یک هنرمند و اثری به نام او در جایی ثبت شده ، سهم کمی در کلیت تاریخ هنر داشته . مهم این است که کاری که ما انجام می دهیم درست باشد.

گرفتیم که اگر کار خوب و درستی انجام می دهیم لزوما نباید آن را اعلام کنیم. شما اگر کار خیری انجام دهید انتظار ندارید که همه درباره آن بنویسند و بیایند از شما عکس بگیرند . به اعتقاد من شکل آموزشی این کار مهم است . اینکه چرا من این کار را انجام می دهم؟ چرا چیزی را در زمین دفن می کنم؟ می خواهم به یک آدم بگویم که در سده بیستم تو همواره درصدد کندن زمین بدی که منابعی را از دلش بیرون بیاوری و به نفع خودت استفاده کنی ، حالا زمان آن رسیده است که یاد بگیری – مثل همان پند و اندرزهای قدیمی – همانطور که دیگران چیزی را برای تو کاشتند و تو از آنها استفاده کردی، حالا تو باید فرهنگی را بکاری و این کاشتن زمانی محسوس است که شما احساس کنید بحرانی وجود دارد؛ بحران نبود فرهنگ ، بحران از کف رفتن منابع طبیعی و بضاعت ها و قابلیت هایی که زمین و هستی به مفهوم عامش دارد. وقتی یک تکه سنگ را ارائه می دهم بیش از نقش ظاهری و ساده ای که روی آن حک شده است در واقع می خواهم اندیشه ای را – مثل یک بذر- بکارم تا میوه بدهد.

قطعا من می دانم زمانی که آن کار را دفن می کنم جذابیت اش برای کسی که آن را پیدا می کند بیشتر می شود. حتی آدم های عامی یاد گرفتند و مجاب شدند به محض اینکه چیزی را از زیرزمین پیدا کنند، آن شی ء ارزشمند است و من فکر می کنم نشانه هایی – مثل آدرس وب سایت و نام من – که روی سنگ ها حک شده است به باستان شناسان هم نشان می دهد که من درصددر صد نمی خواستم آنها را گول بزنم، همچنانکه کسی که تاریخ هنر را خوانده باشد اصلا گول نمی خورد چون با مستندات علمی و شناختی که دارد می فهمد که این کار نمی تواند متعلق به گذشته باشد. ولی پرسشی مطرح می شود که بخشی از آن را من پاسخ می دهم و بخشی را دیگرانی که در حال زندگی می کنند و بخشی دیگر را آنهایی که در آینده به اینها دسترسی پیدا می کنند. من صفحاتی را نیز روی وب سایت طراحی کردم ، اینها مشخصاتی مثل Username و Password لازم دارد تا نشان دهد این آثار کجا دفن شده است . این رازآلود کردن روند اثر هنری ، در عین اینکه شما آن را پنهان می کنید، معنی اش این نیست که نمی خواهید کسی آنها را ببیند، در واقع می خواهید مخاطب های بیشتری آن را ببیند و به لحاظ روانی اثر گذارتر است . به محض اینکه چیزی پنهان می شود، آدم ها می خواهند بیشتر راجع به آن بدانند.

بحث جهانی شدن هنر بومی در خیلی از محافل هنری مطرح می شود. به نظر شما به عنوان هنرمندی که هم در داخل کشور و هم در محافل جهانی حضور داشته اید، آیا یک فرآورده هنری باید ویژگی های خاصی را دارا باشد تا بتواند از مرزها عبور کند یا مسایل دیگری مطرح است ؟

فکر می کنم باید داشته باشد، اما این باید را ما نمی توانیم تعیین کنیم ، حداقل من فقط برای خودم می توانم تعیین کنم و نمی توانم آن را به دیگران تعمیم دهم و دستورالعمل عمومی صادر کنم. حتی ممکن است کسی باشد که به هنر به عنوان یک سرگرمی یا تربیت درون نگاه کند ولی آدمهای کمی را می شناسم که باطنا علاقه کمی داشته باشندتا اثرشان در شهر خودشان یا کشورشان یا فراتر از آن در عرصه های تاریخی تجلی بیرونی داشته باشد. من همیشه به این فکر می کنم که یک اثر جدا از اینکه برای آدم های آن شهر و کشور و آن زمان خاص معنایی دارد، برای مردم 50 سال آینده چه معنا و مفهومی می تواند داشته باشد ، ولی می توانم بگویم به رغم اینکه در ایران در این زمینه تلاش زیادی می شود یک اشتباه عمومی خیلی زیاد صورت می گیرد و آن این است که در ایران اغلب سراغ هنری می روند که پیشاپیش به عنوان هنری جهانی صحه خورده است و رسمیت یافته است ، در حالی که این با امری به نام خلاقیت منافات دارد. در بحث جهانی شدن دو نکته برای من مهم است ؛ جهانی شدن که با بومی بودن منافات نداشته باشد و جهانی شدنی که اگر دغدغه مردم آن طرف کره زمین است ، دغدغه مردم روستایی که خودم در آن زندگی می کنم هم باشد. فکر می کنم تا حدودی توانستم به هر دو این نکات در کارم نزدیک شوم، اما راه درازی در پیش است.

سنگ هایی که شما حجاری می کنید و بعد در رودخانه رها می کنید. به قدری ساده هستند که گاهی به ذهن می رسدکه یک فرد عادی هم از عهده انجام شان بر می آید و البته این اعتراضی است که به که هنرهای جدید وارد شد و پاسخ اش این بود که دست انتخابگر و نگاه انتخابگر است که اهمیت یک هنرمند را مشخص می کند. در مورد شخص شما چه شد که از طراحی ها و نقاشی های کاغذی گذشتید و به این شیوه هنری رسیدید؟

من رشته نقاشی خواندم ، در دوره ای که ما چشممان به هنر باز شد، سال های اول انقلاب بود و هنر اجتماعی و سیاسی رواج داشت ، فضای آن دوره ایجاب می کرد که به آن شکل کار کنیم . چون آن دوره جامعه ما جامه ای بسته بود، ارتباطاتی نداشت، ما دور خودمانه خط سیاسی و فرهنگی کشیده بودیم . امروز اگر چه ممکن است در بعضی از عرصه های سیاسی همان حرف ها را بزنیم ولی در عرصه های رسانه ای اینطور نیست . قابلیت هایی وجود دارد که مرزها را شکسته است ، قابلیت هایی وجود دارد که بر خلاف 18 سالگی من که فقط می توانستم ببینم معلم من چه می گوید حالا می توانم بنشینم پشت یک پنجره و از این پنجره دنیا را ببینم و دنیا مرا ببیند. در واقع اگر از من سوال شود که چه چیزی را کنار گذاشتی و چه چیزی را به دست آوردی ، من آن موقع می توانستم طراحی کار کنم و هر چهره ای را شبیه خودشان در آورم ، اما الان دیگر برایم جذاب نیست که بخواهم حجم بینی کسی و شباهت های آن را در آورم و هیچ عمقی در پس آن نمی بینم . البته من آن تلاش ها را نفی نکردم ، آنها به شکل استحاله شده در تجربه های امروز من دیده می شود. ولی باید بپذیریم گاهی اوقات طرحی ساده که فقط با دو ، سه خط به وجود می آید – اگر منظورتان کارهایی است که در بستر رودخانه انجام دادم – آنها به ظاهر ساده هستند ولی در عمل یک اعتماد به نفس و یک همت بزرگ می خواهد . چیزی که آدمها را می سازد کلام ساده و رفتار ساده آنها نیست، پشتوانه ای است که به آن سادگی رسیده اند و روندی است که طی شده تا به آن سادگی برسند. ممکن است کاری فقط یک خط خطی ساده باشد ولی از سوی دیگر کارهایی را انجام می دهم که نوعی شناخت مبتنی بر روابط تصویر در آن نهفته است و تمام تجربیات گذشته ام در آن مستتر است.

در واقع طبیعت به من چگونه دیدن را یاد می دهد، از این نظر کارهایم ساده است. دلایل روانی دیگری هم دارد. آدم ها اگر ببینند چیزی ساده است اما عجیب ، سعی می کنند آن را بفهمند ولی یک چیزی که محسوس و عیان و شفاف باشد، سعی می کنند تخریبش کنند ، اما اگر قرار به مقایسه این کارها با کارهای یک آدم معمولی باشد، باید شناخت تجسمی طبیعت به عنوان یک چشم انداز کلی و بوم بزرگ وجود داشته باشد. این نقش ، بخشی از یک کل است که خطوط و ارتباطاتش با آن کل ارتباط دارد و کسانی که دارای شناخت تجسمی نیستند نمی توانند این ارتباط را برقرار کنند.

چیزی که شما گفتید تفاوت کار شما با کار یک آدم عادی است . وجه ممیز آثار شما با آثار هنری بدوی چیست ؛ حجاری هایی که در غارها و در طبیعت باقی ماده است ؟

من دوست دارم بدوی باشم ولی نمی توانم باشم. تفاوت هنر آن آدم بدوی با کار امروز من این است که او بدون اینکه انتخاب کند بدوی بوده و در بدویت زندگی می کرده ، ولی من مسیری را پیمودم و حالا می خواهم بدویت را به صورت عقلی انتخاب کنم و احساس می کنم به بدویت نیاز دارم . دلتنگی ای داشتم که این دلتنگی در خیلی از لندارتیست ها – کسانی که هنر زمینی و محیطی کار می کنند- وجود دارد.آنها می خواهند به آن خاطره های ازلی برگردند و نقش دایره ، خط و نظامی که در هستی وجود دارد در کار همه آنها دیده می شود، یعنی به محض اینکه طبیعت را به عنوان رسانه انتخاب می کنند کششی دارند که نه تنها در زندگی آنها دیده می شود، بلکه نوعی همزبانی و همسویی در وجود آنها و کار آنها دیده می شود. تفاوت های دیگری هم بین هنر بدوی و امروز دیده می شود. می شود گفت هنر آن دوران هنری جمعی بوده و هنر متکی و متعلق به فرد نبوده ، مثل خیلی از هنرهای روستایی و عامیانه ما.

اما در دوره اخیر ، فردیت به جمعیت غلبه دارد و به همین دلیل ازن هنر را فردی ارائه می دهیم . شاید من به دلیل کشش های نفسانی خودم بتوانم ادعا کنم که تنها من هستم که در کل تاریخ ، سنگ را می تراشم و در طبیعت رها می کنم. این یک روی سکه است ، اما در دوران پیش از تاریخ و نقوشی که روی سفالینه ها و جام ها توسط عده ای نقش می بست ،اینطور نبوده که آنها بخواهند سعی کنند ثابت کنند چه کسی خلاق تر و متفاوت تر از دیگری بوده است ، آنها در سنتی اشتراک نظر داشتند و سعی می کردند همان سنت را اجرا کنند. ولی من به عنوان آدمی که در دورانی زندگی می کند که فردیت اهمیت پیدا کرده است می خواهم اعتراف کنم که ما هنرمندها از سده بیستم به بعد به میزان زیادی نگاه گذشته را سرقت می کنیم ، یعنی زمین را می کنیم ، چیزهایی را پیدا می کنیم و در موزه می گذاریم . چرا در گذشته موزه ها به این شکل نبوده است.

در گذشته موزه ها به این شکل نبوده است . در گذشته هنر همواره در زندگی مردم جاری بوده در کاسه ، بشقاب ، دیوار و … در نگارخانه ها و موزه ها محصور نبود ، اما تنها چیزی که این نگاه به گذشته را شخصی می کند، نوع بهره برداری از آن است . تا حدودی هم این نوع سرقت و بهره برداری از گذشته باعث شده است که در چشم خیلی از غیر هنرمندها نگاه ویژه ای به گذشته ایجاد شود. مثلا اغلب دانشجویان ما با گبه و گلیم میانه ای ندارند و دوست دارند با هنر غرب بیشتر آشنا شوند، اما وقتی به خارج از کشور می روند و زمانی آنجا تحصیل می کنند، کشش شان به آثار بدوی بیشتر می شود. اما خیلی از اوقات ما صادق نیستیم مثلا اگر طرحی که متعلق به دوران پیش از تاریخ است را ببینیم می گوییم، این خیلی مدرن است در صورتی که عکس این قضیه درست است . در واقع وقتی هنر مدرن را می بینیم باید بگوییم این جقدر بدوی است و کشش دلیل دارم چون از آن خاطره دارم ، نمی توانم آن خاطرات را پاک کنم و در عین حال نمی خواهم در آن فضا باقی بمانم و نمی توانم ، تصورم این است که این نیاز و این کشش در دهه های آینده در جامعه خودمان هم بیشتر می شود و به نوعی طبیعت و زندگی در آن مثل موزه ای می شود که باید برای ورود به آن بلیت تهیه کرد.

دنیای رنگ هیچ وقت وسوسه تان نکرد تا دوباره به نقاشی برگردید؟

رنگ در کارهای من وجود دارد ولی در مسیر دیگری . من شاید هیج وقت نقاش خوبی نبودم ولی در کارهایی که در طبیعت انجام می دهم رنگ حضور دارد. گاهی اوقات از اینکه یک ماهی را می تراشم ، آب با آن بازی می کند و در طول زمان خزه می بندد نوعی نشاط به من دست می دهد. از اینکه چاله ای را می کنم در آن آب جمع می شود و انعکاس آبی آسمان در آن می افتد. همه اینها به گونه ای رنگ است و گاهی رنگ هایی که در شکاف سنگ ها دیده می شود در واقع بستر آماده ای است که روی آنها کار می کنم .

ولی رنگ را به شکل سنتی تا چند سال قبل روی پارچه های قلمکار کار می کردم و در کارهای چند رسانه ای رنگ به میزان زیادی حضور دارد. در اثر گذاری آنها هم تردیدی ندارم ولی می شود گفت گاهی اوقات حذف عناصر و فقر در شخصیت هنری و در آثار یک هنرمند نوعی ثروت است ، یعنی گاهی اوقات با چند خط ساده می توانیم بیانی داشته باشیم که اگر همه عناصر را همزمان بریزیم اثرش کمتر باشد. من زمانی که به طبیعت می روم در دل رنگ ها هستم ، رنگ پیشاپیش آنجا وجود دارد. خیلی اوقات سنگ ها را خیس می کنم و عکاسی می کنم این خیس بودن ، مثل آینه ای است که رنگ پیرامون را منعکس می کند. ولی اعتراف می کنم کلا استعداد کمی در رنگ دارم.

7-6-صاحب قلم بنجشنبه 19 مرداد 1385 شماره 371

فکر می کنید این متفاوت بودن تا چه حد مهم است و تا چه حد خود هنر را تحت الشعاع قرار می دهد و هنر را در خود گم نمی کند؟

به نظر من متفاوت بودن نباید نیت اصلی شود. یعنی من نمی توانم هنری را صرفا به خاطر متفاوت بودنش خلق کنم. چون متفاوت بودن در هنر شرط لازم است اما کافی نیست . کافی است که ما به زمانه متفاوت و جوهره خودمان که در عین حالی که با انگشت متفاوت است ، رجوع کنیم . کافی است که کاری را که حس می کنیم درست است ، انجام دهیم ، آن کار طبیعتا متفاوت خواهد بود . چرا که ما زاییده زمانه و شرایط متفاوت هستیم ولی من اعتقاد ندارم که با نیت اینکه یک کار متفاوت انجام بدهیم به هنری متفاوت روی آوریم . چون در آن صورت کار ممکن است متفاوت باشد، اما لزوما آن جذابیت و گیرایی را نخواهد داشت .

درباره وارد کردن هنر به یک وب سایت یا دنیای مجازی گفتید؛ ارتباط تنگاتنگ هنر با دنیای مجازی برای توسعه مخاطب ، آیا این خطر را برای هنر به وجود نمی آورد که به هنری فانتزی و دم دستی نزدیک شویم ؟

این یک اصل است که همیشه ما در قبال چیزهایی که به دست می آوریم ، چیزهایی را از دست می دهیم . هر خطری احتمال دارد که هنر را تهدید کند اما دغدغه خود من در گذشته و حال ، رسیدن به هنری بوده که مثل خیلی از هنرهای کهن که فکر می کنم در زمانه خودشان همان طور که برای آدم های عامی مهم بوده برای آدم های خاص نیز اهمیت داشته است و هنوز هم بعد از چند سال حرف برای گفتن دارد.

همیشه دغدغه ام این بود که می شود هنری را خلق کرد که در عین حالی که ساده و قابل فهم است ، بتواند چیزهای دیگری هم در لایه های زیرینش داشته باشد. برای من مهم بود که هنری را که خلق می کنم، هم بشود خیلی ساده دید و هم خیلی پیچیده . دغدغه ام این بوده که چگونه یک هنر بسیار بومی و عامیانه را روشنفکرانه و خاص کنم یا به مسائل خاص ، چگونه بومی و عامیانه و قابل فهم بپردازم.

اگر در هنر فقط خاستگاه عامه پسندی را در نظر بگیریم ، یک نتیجه اش ممکن است ابتذال باشد اما به عقیده من باز آن نباید شرایط غایی هنر باشد که بگوییم تنها وظیفه هنر این است که خلق شود و کاری از پیش ببرد. در عین حالی که من به عنوان یک هنرمند ترجیح می دهم خیلی چیزها را بروز بدهم، خیلی از چیزها را هم ترجیح می دهم خصوصی و درونی باقی بماند.

به اعتقاد من نوع رشد رسانه های جدید به گونه ای است که در آینده ای نزدیک آدم ها مجال زیادی برای آن روابط سنتی نخواهند داشت. حضور ابزار جدید ، مسائل جدید می آورد و گاهی اوقات حضور مسائل جدید فقط با یک هنر جدید قابل بازگو کردن است . در عین حال برای من آن شق کهنش محترم بوده است . می خواهم هنرم یک طول موجی داشته باشد که از همان لایه های کهن تا جدید را از منظر فناوری در برگیرد. اما آنچه که در فضای مجازی بازگو می کنم، به نوعی دیگر قابل بازگو کردن نیست و ضرورت دارد که در آن فضا پیش بیاید.

به جز طرح دست ، ماهی و طرح هایی از این قبیل ، هرگز نخواسته اید طرح های انتزاعی را روی سنگ حجاری کنید. طرح هایی که خودشان در زمان حال نیز ظرفیت این را داشته باشند که معانی مختلفی را به ذهن بیاورند.

یک دوره ای کار کردم ، البته آن دوره را تحت تاثیر سنگ قبرها بودم. نقش هایی شبیه شانه یا کوبه در ، در سنگ قبرها بودند که آن نقش ها به گونه ای ممزوج شدند، چند نقش ساده بود که یک دوره ای را بصورت کارگاهی روی طرح های انتزاعی کار کردم و مجموعه ای را جمع آوری کردم . یک تعدادی از نقش های انتزاعی هم در جزیره قشم رو به روی قلعه پرتغالی ها حجاری کرده ام و یک کار هم در آلمان انجام دادم که روی یک تخته سنگ بزرگ از آدم هایی که از ملیت های مختلف در خوابگاهی که بودم جمع آمده بودند، نشانی از هر کدام از آن ملیت ها را بر سنگ حجاری کنم ؛ مثلا صلیب بود، یک نقش ئینگ یانگ بود و به نوعی مجموعه ای از تمدن های کهن را در آنجا حجاری کردم.

در پروژه دیگری نیز که در خیابان ولی عصر داشتم ، تحت تاثیر نقش های گلیم ، طرح هایی را بر سنگفرش خیابان حجاری کردم. به این نیت که حتی اگر روزی آن گلیم فروش ها نبودند یاد و خاطره شان در سنگفرش خیابان حک شده باشد.

بعد اجتماعی که هنر شما دارد، جذاب است . اینکه به میان مردم می روید و اثری خلق می کنید و به نوعی محیط را تحت تاثیر قرار می دهید. آیا فکر می کنید این تجربه ای که شما داشتید، نتیجه خوبی داشته و فکر می کنید امکان دارد مثل گذشته مثل زمان پدران ما ، هنر باز هم در دل جامعه جاری شود.

نمی دانم سرانجام به کجا می رسیم ، چون در این روند من تنها جزئی از یک کلم . چون هنرمندانی که مخاطب رادرگیر کنند و در روند کارشان بخشی از ایجاد کننده اثر همان مخاطبان باشند، کم نیستند. اما چیزی که برایم جالب است ، این است که گاهی وقت ها آن تجربه اجتماعی برای من جذاب تر از خود هنر می شود، من برای اینکه یک جامعه ای را بفهمم یا زوایای پیچیده آدمی را درک کنم هنری را اجرا می کنم. الزاما نتیجه اثر چیز ارزشمندی نیست ، اما تجربه ای که به دست می آید ارزشمند است . یعنی این گونه زندگی می کنم و زندگی کردن ارزشمندتر از شیئیت خود هنر است . یعنی آن روند و فرآیند، ارزشمندتر از نتیجه اثر است. آن است که اذهان را معطوف می کند و همان قصد دسترسی به آن است که بقای هنر را ضمانت می کند. اگر طی یک روند چیز ارزشمندی به وجود بیاید و ما ندانیم که از چه روندی به دست آمده ، آن چیز ، چیز ارزشمندی نیست، مثلا درباره یک پاسخ کاملا درست اینکه چگونه به این پاسخ رسیدی و از چه مسیری عبور کردی ، جذاب تر از خود پاسخ است .

برای مخاطب فکر می کنید این گونه است ؟

حداقل برای خود هنرمند این طوری است . برای خود هنرمند که بتواند درک بهتری از هستی و پیرامونش داشته باشد و برای اینکه بتواند پنجره ای باز کند، نیازمند آن درک عمیق است . من این تعامل با مخاطب را در هنر جدید دوست دارم . اینکه یکجانبه چیزی به مخاطب تحمیل نشود و داد و ستد نباید پایان هنر را در همان کارگاه در ذهنمان ببندیم و در کارگاه تکلیفش را مشخص کنیم و اجازه بدهیم که شرایط آن را به وجود بیاورد.

به اعتقاد من ، برای تعامل بهتر است نیات کلی داشته باشیم و به جزئیاتش طی آن روند در محیط برسیم . این روند قابل احترام است .

درباره هنر محیطی فکر می کنید در کشور ما این هنر جایگاه هنری خودش را می تواند بیابد؟

در انگلستان در دانشکده ای درس خواندم که نامش بود، یعنی ساختن محیط. هنر محیطی الزما در آن شاخه قرار نمی گیرد چون آن شکلی است که مثل معماری ایسنا و ثابت است و طراحی می شود که باقی بماند، اما هنرهای محیطی عمدتا میرا هستند؛ منهای کار من که میرا بودن را به چالش می کشد.

اما در نهایت هنرمند محیطی مجبور است که با همفکری و مشارکت با عوامل دیگر کار کند و چندان یک تنه کاری را پیش نمی برد.

آینده هنر محیطی را در ایران چه طور ارزیابی می کنید ؟ اگر چه این سوال کلی است ، اما می خواهم از منظر خودتان بگویید با توجه به تلاش هایی که می کنید که در زمینه هنر محیطی کاملا فردی است ، آیا می توانیم هنر محیطی را در ایران جا بیندازیم ؟

نباید سوال کنیم که می توانیم هنر محیطی را جا بیندازیم . فکر می کنم شرایطی که پیش روی ماست ، ما را ناگزیر می کند که به این مسائل حساس باشیم . ما کشور بزرگی داریم با تنوع اقلیمی ، جغرافیایی و فرهنگی . یعنی از معدود کشورهایی هستیم که از جنگل انبوه داریم تا کویر برهوت تا کوه های مرتفع تا زمین های تخت و همواره و اختلاف دما، فرهنگ و گویش در عین حالی که زیر یک چترند اما در گوشه و کنار ایران خیلی متفاوت هستند. این مساله برای کسی  که کار هنر محیطی در ایران انجام می دهد ، موهبتی است . از نظر شفافیت مفاهیم و فرهنگ ما کسی که کار هنر محیطی در ایران زندگی می کند ، می تواند همزمان در تمام کشورهای همسایه اش هم زندگی کند اما هیچ یک از کشورهای همسایه ما این ویژگی را ندارند؛ یعنی ما کرد داریم ، ترک و عرب و ترکمن داریم که هر کدام با کشورهای مجاورشان همسو هستند اما در همان کشور مجاور ، فقط یکی از این نژادها دیده می شود. این تنوع اقلیمی و فرهنگی همیشه جالب بوده و با توجه به اینکه ما با شتاب داریم از آن دوره عرضه خدمات ، کالا و فرآورده ها به شکل سنتی دور می شویم و به سمت بسته بندی های صنعتی و آن نوع صنعتی شدن که ضایعات و بحران های خاص خودش را دارد، نزدیک می شویم . الان اگر چه این بحران صنعتی شدن احساس می شود، اما متاسفانه دست اندکاران مسوول این ضرورت را که بخواهند از نظر فرهنگی یا هنری جامعه را ارتقا دهند، احساس نکرده اند.

صرفا فکر می کنند اینکه به ماشین ها بگویند حتما باید معاینه فنی شوند یا یک کارخانه را بخوابانند و یک کارخانه را باز کنند، محیط تمیز می شود. در حالی که اگر بخواهند محیط تمیز شود اول باید ذهن آدم ها تمیز باشد یعنی خود آن آدم ها پاسبان و نگهبان تمیزی باشند تا اینکه به خاطر یک جریمه بخواهند دود اگزوزشان را کم کنند . الان خیلی از قوانین ناقص است یا اجرا نمی شود. مثلا در روستای پلور که من زندگی می کنم ، قوانینی وجود دارد که تا مقداری از رودخانه جزو اموال عمومی است اما بسیاری تا مرز وسط رودخانه زمین شان را توسعه داده و ضایعات و زباله های صنعتی و خانگی را در رودخانه تخلیه می کنند. اینها نشان می دهد که یک نوع نا آگاهی هست و زمانی که این دردش به جامعه برسد، تبدیل به یک بحران می شود و همه متوجه اش می شوند و هنر می تواند با زبان لطیفی ، زمینه ساز درک این نوع مفاهیم شود و به نوعی روی این قضیه کار کند.

هنر حجاری روی سنگ که شما انجام می دهید، هنری مردمی است . کاری که شما می کنید آیا وارد کردن هنر به دنیای ساده آدم هاست یا برعکس فقط می خواهید چهره واقعی بعضی از چیزها را به آنها نشان دهید.

در همه زمان های کاری ام این گونه نبوده است که با این هدف کار را آغاز کنم که مردم را به دنیای هنر وارد کنم . در چند حوزه این ضرورت پیش آمده ، حتی همان حجاری هایی که روی بستر رودخانه بود، با ذهنیت هایی خصوصی و روشنفکرانه شروع شد ولی به خاطر ضایعات و تخریب هایی که صورت گرفت، به ناگزیر درگیر مسائل اجتماعی و مردمی شدم ولی مردمی ترین شکل ارتباط اجتماعی را یکی در خیابان ولی عصر و حجاری هایی که بر سنگفرش آنجا داشتم ، تجربه کردم و یکی در همان کارهایی که به شکل ویدیوآرت راجع به برخی مفاهیمی که به شکل بومی هستند ، در شبکه اینترنت کار کردم ، یعنی در فضای چت روم یا اتاق گفت گو. وقتی وسط خیابان بنشینی و حجاری کنی ، ناگزیری که با مردم تعامل داشته باشی ، پاسخگو باشی ، توضیح دهی و نظراتشان را بشنوی و در واقع دخالت آنها را بپذیری . این شکل آخر یک نوع ویژگی داشت که در کارهای آغازین کار نقاشی ام در اوایل انقلاب داشتم ، آن حساسیت اجتماعی یا اهمیت دادن به آرای مردم و با مردم سخن گفتن در آن دوره ها مهم بود اما فضای دانشکده های هنری و آموزشی ویژگی مردمی شدن را از نسل ما گرفت ولی اخیرا برایم جذاب شده که ضمن حفظ آن لایه های قابل بسط و توسعه که می تواند کار را پیچیده کند، چگونه می توانم هنر را در لایه ای صادر کنم که هنر حضور منطقی داشته باشد ولی فکر می کنم هنر من مثل منش زندگی من است . چون بخشی از زندگی من در روستاست و با مردم عامی و چوپان و کشاورز و کسبه روستایی سر و کار  دارم و از آن سو بخشی را هم در جلسات دانشگاهی و محافل هنری و روشنفکرانه می گذرانم ، در واقع در مقابل هر دوی اینها پاسخگو هستم و این تنوع را خیلی دوست دارم.

7-7-بانی فیلم چهارشنبه 7 آذر 1386   شماره 1086

به گزارش ایسنا، این هنرمند ایرانی که پی دعوت هنرمندان منطقه « لی جیانگ»راهی این کشور شده بود مسیر 70 کیلومتری بستر رودخانه « لی جیانگ » بین شهر « گویلان » و « یانشو» را طی کرد و در نقاط متعددی ماهی هایش را بر سنگ ها حجاری و در بستر رودخانه رها کرد. در این سفر به گفته خودش سعی کرده است لحظات آغازین زندگی و حیات ماهی هایش را در آب ثبت کند.

احمد نادعلیان در کنار توسعه هنر رودخانه اش نقش های جدیدی ،ملهم از نمادهای شاخص در فرهنگ چینی، هم چون نقش اژدها را بر صخره ها حجاری کرده است.

وی دلیل انتخاب حجاری نقش اژدها را کثرت کاربرد نقش اژدها در چین و تاثیر پذیری از محیط فرهنگی آن کشور دانست.

نادعلیان با سفر به منقطه « تورپان » از نقاشی های دیواری مانوی ها در مکانی به نام « بازلکیک » که شامل 1200 متر نقاشی دیواری باستانی است ، بازدید و در رودخانه حاشیه این مکان آثاری را از خود به جای گذاشته است .

او با سفر به شرق از تنها زیارت گاه و معبد زنده مانویان در استان فوجی چین در حومه شهر کوچک ساحلی« جین جیانگ » در ساحل دریای شرقی چین و در دامنه تپه ای به نام «هیابیائو» قرار دارد، بازدید و یکی از حجارهایش که تجسمی از چهره « مانی » را نشان می داد را به این معبد هدیه کرد.

نادعلیان برای سفر و دسترسی به این مکان که در حومه شهر کوچک ساحلی « جین جیانگ » قرار دارد، پس از بیش از 20 ساعت پرواز ، سه روز با اتوبوس سفر کرده است.

بر اساس تحقیقی که یونسکو انجام داده و در کتابی با عنوان خورشید در اسطوره ها و هنر منتشر شده ، شعاع هفت گانه نور در بالای سر مجسمه آزادی نیویورک قرار دارد، برگرفته شده از « مهر پرستی » در ایران است. مجسمه ایزدمهر در موزه بریتانیای لندن که دارای چنین شعاع نوری هفت گانه است ، چنین ادعایی را تایید می کند. در همین کتاب « مانی » در باور چینی ها مظهری از نور و روشنایی و مرتبط با خورشید و ماه معرفی شده است. تاثیرات زرتشتی در اینجا به خوبی محسوس است .

فردوسی اینگونه به « مانی » اشاره دارد:

بیامد یکی مرد گویا ز چین که چون او مصور نبیند زمین به صورت گری گفت پیغمبرم/ ز دین آوران جهان برترم

اما نظامی در اشعارش می گوید:

شنیدم که مانی به صورت گری / ز ری سوی چین شد به پیغمبری

نادعلیان گفت: مانی خود هنرش را این گونه توصیف کرده است : « نقاشی های من سخن از دوستی می گویند.من شمار را به سمت باغ های روشنایی رهنمون می شوم. آنجاست که نیمه تاریک انسان از او جدا     می شود. و نیمه ی روشنایی او متبلور می شوند.»

توانایی « مانی » آن قدر مهم بوده است که شاخص ترین هنرمندان هم چون کمال الدین بهزاد ، مانی ثانی ، لقب گرفته اند. به زعم نادعلیان ، ما ایرانی ها هیچ گاه نژاد پرست نبوده ایم ، در نتیجه شاید حتا بحث این که آیا « مانی » ایرانی بوده است و یا نه و یا اینکه حتی مولوی افغانی است یا ترک نیز اشتباه باشد. ما نمی توانیم محل تولد و دفن مولوی را تغییر دهیم. اما با افتخار می توانیم بگوییم که عرصه جغرافیای فرهنگی ایران چقدر بزرگ بوده است . این مهم است که این بزرگان با هنر ملیت قومی که دارند معرف فرهنگ ایرانی هستند. جسم بی جان خاک شده مولوی ارزانی آن ها؛ اما ما هستیم که از شیرینی زبان و کلام او و معانی پنهان آن لذت می بریم.

ایران بدون تعلیقات فرهنگیش بی معناست . ایران مرکب از تمامی اقوام همسایه است .

این هنرمند هنر محیطی سال دنیا، ابراز کرد: وضعیت کنونی ناشی از اینست که سیاست مداران ما با هنر و هنرمندان بیگانه هستند و به مسایل فرهنگی توجه کافی و درستی ندارند. عمل کرد آنها نشان می دهد که هنر را یک ابزار سیاسی و یا تبلیغی تلقی می کنند که چارچوب و جهت آن در پشت میزشان تعیین می شود. دغدغه های مقطعی را نمی توان در یک گستره جهانی توسعه داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *